روزنوشتهای ماهان

روزنوشتهای ماهان

پرسپولیسی و بارسا ❤️‍
روزنوشتهای ماهان

روزنوشتهای ماهان

پرسپولیسی و بارسا ❤️‍

عروسی شاهنامه

وای خدا، این هفته همش ماجرا بود!
اول از همه، کلی لباس کثیف کرده بودم که مجبور شدم همه‌شون رو تو حیاط بزرگمون پهن کنم تا خشک بشن.
همون موقع که داشتم لباس‌ها رو جمع می‌کردم، مامانم گفت که دوستش عروسی داره و ما هم باید بریم.
عروسی تو خیابون شاهنامه بود، نزدیک خیابون یاس.
خیلی خوشحال شدم، چون خیلی وقت بود که عروسی نرفته بودیم.
همه‌مون لباس‌های عروسی قبلیمون رو آماده کردیم.
عروسی تو یه اردوگاه بود و هر خانواده یه آلاچیق داشت.
خیلی شلوغ بود و همه اینور و اونور می‌رفتن.
یکی از دوستام یه دوربین چشمی بهم داد که با اون می‌تونستم دانشگاه فردوسی رو از دور ببینم.
حتی دیوار آجری‌هاش که شبیه دیوار تابران بود رو هم می‌دیدم.
یه لحظه فکر کردم، اگه آب تو منطقه‌مون کم هست، شاید به خاطر اینه که دارن ازش برای چرخ متحرک دانشگاه فردوسی استفاده می‌کنن!
آخه از زمان صفویه، سناباد مشکل کم‌آبی داشته و هرچی جمعیتش بیشتر می‌شده، آب بیشتری از رودخونه‌هایی مثل کشفرود می‌گرفتن.
به خاطر همین الان کشفرود خشک شده و کسی هم نیست که بهش بگیم چرا به جای آبادانی، آب رو برای دانشگاه می‌برن.
اردوگاهی که توش بودیم، اردوگاه فرهنگیان سیستان و بلوچستان بود.
به نظرم اگه همین اردوگاه هم نبود، معلوم نبود چی می‌شد.
اونایی که از سیستان و بلوچستان اومدن و اینجا رو ساختن، سال‌هاست که دارن از این زمین‌ها استفاده می‌کنن، ولی هیچ فکری به حال آبادانی شاهنامه فردوسی نکردن.
عروسی اونقدر شلوغ بود که نفهمیدیم کی کیک عروسی رو آوردن.
فردای عروسی، دوستم که تو عروسی آشنا داشتیم، اومد خونمون و بقیه کیک عروسی رو هم آورد.
کیک خیلی خوشمزه بود و با بلوبری تزیین شده بود.
خیلی قشنگ و چند طبقه بود و خامه و پایه‌هاش اصلا تکون نمی‌خورد.
همینطور که داشتیم کیک رو می‌خوردیم، دیدم داره کج می‌شه، سریع رفتم کمک بابام تا نریزه.
از عروسی چند تا عکس گرفتم که براتون می‌ذارم.
عکس اول، مراکز خرید و جاهای تفریحی مشهد رو نشون می‌ده، هم ایرانی و هم خارجی:

چالیدره رو هم آورده که به نظرم می‌تونه یکی از شاخه‌های کشفرود باشه.

جالب اینه که عکسی از آرامگاه فردوسی نیست و به جای قدمگاه نیشابور، عکس موج‌های خروشان رو گذاشتن!
عکس بعدی، یکی از جاهایی هست که با فردوسی مرتبطه. این عکس هم از اردوگاه فرهنگیان سیستان و بلوچستان گرفته شده که کمی با رودخانه فاصله داره.

یه عکس دیگه هم از اردوگاه فرهنگیان سیستان و بلوچستان دارم.
عکس بعدی یه جای خیلی سرسبز و قشنگه که زندگی توش خیلی لذت بخشه. این مکان ها جاهایی هست که لوکیشن فیلم های پایتخت میشه:

یه آهنگ ترکی هست که خیلی دوست دارم و الان یاد اون افتادم: Ziafetim

_____________

Oh my God, this week was a whirlwind!
First of all, I had a lot of dirty clothes that I had to spread out in our large yard to dry.
While I was putting the clothes away, my mom said that her friend was having a wedding and we should go too.
The wedding was on Shahnameh Street, near Yas Street.
I was so happy, because it had been a long time since we had been to a wedding.
We all prepared our previous wedding dresses.
The wedding was in a camp and each family had a gazebo.
It was very crowded and everyone was moving here and there.
One of my friends gave me a binoculars with which I could see Ferdowsi University from afar.
I could even see its brick walls, which looked like Tabran walls.
For a moment, I thought, if there is little water in our area, maybe it is because they are using it for the Ferdowsi University's wheel!
Since the Safavid era, Sanabad has had a water shortage problem, and as its population grew, they took more water from rivers like Kashfrud.
Because of this, Kashfrud has dried up and there is no one to tell them why they are taking water for the university instead of Abadani.
The camp we were in was the Sistan and Baluchestan Education Camp.
I think if this camp had not been there, it would have been unclear what would have happened.
Those who came from Sistan and Baluchestan and built this place have been using this land for years, but they did not think about the development of Ferdowsi's Shahnameh.
The wedding was so busy that we did not know who brought the wedding cake.
The day after the wedding, my friend, who we had met at the wedding, came to our house and brought the rest of the wedding cake.
The cake was very delicious and decorated with blueberries.
It was very beautiful and had several layers, and the cream and the bases did not move at all.
As we were eating the cake, I saw it was crooked, so I quickly went to help my dad so that it wouldn't fall.
I took a few photos from the wedding that I'll post for you.
The first photo shows the shopping malls and entertainment venues in Mashhad, both Iranian and foreign.
It also shows Chalidereh, which I think could be a branch of the Kashfarud River.
It's interesting that there is no photo of Ferdowsi's tomb, and instead of the Nishapur footbridge, they put a photo of the roaring waves!
The next photo is one of the places associated with Ferdowsi.
This photo was also taken from the Sistan and Baluchestan Educational Camp, which is next to a river, but this river does not reach Ferdowsi's Shahnameh.
I have another photo from the Sistan and Baluchestan Educational Camp.
It's a very green and beautiful place where life is very enjoyable.
There's a Turkish song that I really like and I just remembered it: Ziafetim

تلاقی ترافیک عید با کنکور ارشد

دیروز هم یکی از اون روزهای پر ترافیک و اعصاب خوردکن بود. تمام مسیرهای منتهی به بازارها پرتردد شده بود و همگی به یک باره یادشون آمده بود که عیدی هست و همه باید خرید عید بروند. پریروز کنکور ارشد بود و کل شهر شده بود یه پارکینگ بزرگ. منم مثل بقیه پدر مادرا، ساعت‌ها تو ترافیک گیر کرده بودم. ترافیکی که امروز من رو به بازار می برد، دیروز پشت صف کنکور گذاشته بودم.
همیشه از خودم می‌پرسم چرا اینقدر باید برای یه آزمون این همه آدم، با این سن و سال، خودشون و خونواده‌شون رو به زحمت بندازن؟ مگه چقدر ظرفیت دانشگاه‌ها هست؟ مگه چقدر شغل مرتبط با این رشته‌ها وجود داره؟
بعد فکر می‌کنم به بچه‌هایی که باید کلی کتاب و تست و کلاس کنکور رو تحمل کنن، به جای اینکه مثل بقیه دنیا، از بچگیشون لذت ببرن و استعدادهای دیگه‌شون رو پرورش بدن.
یه لحظه فکر می‌کنم به اون رویایی که پشت این کنکورهاست: یه آینده بهتر، یه شغل پردرآمد، یه زندگی راحت. ولی آیا واقعا همه‌مون به این رویا می‌رسیم؟
بعد یادم میاد به دوستام که سال‌هاست دارن خودشون رو برای کنکور آماده می‌کنن، ولی هنوز نتیجه‌ای نگرفتن. یادم میاد به اونایی که بعد از فارغ‌التحصیلی، مجبور شدن یه شغل دیگه رو انتخاب کنن، چون تو رشته خودشون کاری پیدا نکردن.
یه لحظه به خودم میگم: کاش به جای این همه استرس و رقابت، یه راه دیگه برای رسیدن به موفقیت وجود داشت. یه راهی که هم استعدادهای بچه‌هامون رو شکوفا کنه، هم بهشون کمک کنه یه زندگی شاد و سالم داشته باشن.
ولی خب، این فقط یه آرزوئه. تو دنیای واقعی، باید با همین شرایط کنار بیایم و سعی کنیم بهترین تصمیم رو برای بچه‌هامون بگیریم.
شاید باید به جای تمرکز فقط روی کنکور، به فکر پرورش مهارت‌های دیگه‌شون هم باشیم. شاید باید بهشون یاد بدیم که چطور با مشکلات روبرو بشن و چطور خودشون رو پیدا کنن.
شاید باید بهشون یاد بدیم که زندگی فقط کنکور نیست.


________________

Yesterday was another one of those nerve-wracking, traffic-choked days. All the roads leading to the markets were busy, and everyone suddenly remembered that it was Eid and everyone had to go shopping for Eid. The day before the senior high school entrance exam, and the entire city had become a large parking lot. Like the rest of the parents, I was stuck in traffic for hours. The traffic that takes me to the market today, I had left behind the entrance exam line yesterday.
I always ask myself why so many people, at this age, have to put themselves and their families through so much trouble for an exam? How big is the capacity of universities? How many jobs are there related to these fields?
Then I think about the children who have to endure so many books, tests, and entrance exam classes, instead of enjoying their childhood and cultivating their other talents like the rest of the world.
I think for a moment about the dream behind these entrance exams: a better future, a high-paying job, a comfortable life. But do we really all achieve this dream?
Then I think of my friends who have been preparing for the entrance exam for years, but still haven't gotten any results. I think of those who were forced to choose another job after graduation, because they couldn't find a job in their field.
For a moment, I say to myself: I wish there was another way to achieve success instead of all this stress and competition. A way that would both develop our children's talents and help them live a happy and healthy life.
But hey, that's just a wish. In the real world, we have to deal with these situations and try to make the best decision for our children.
Maybe instead of focusing only on the entrance exam, we should think about developing their other skills as well. Maybe we should teach them how to face problems and how to find themselves.
Maybe we should teach them that life is not just about the entrance exam.

جاهای دیدنی احمدآباد

باز صدای بزغاله ها توو دشت و صحرا پیچیده زنگوله توی گردنشون جیرینگ جیرینگ صدا میده.

ایران روستاهایی دارد که به دلیل شرایط خاص شهرت پیدا کرده اند. روستای بالو در آذربایجان غربی و یا احمدآباد با جمعیت بسیار و یا باستانی دیرینه شناسی هستند.
 یکی از روستاهای زیبای مشهد که در عین حال به دلیل حالت تاریخی که دارد معروف است، روستای احمدآباد است. روستای احمدآباد که درختان گلابی وحشی و زالزالک آن معروف است طبیعت چشم نوازی دارد.
بخش شرقی روستا که از قدمت تاریخی بالایی برخوردار است به دلیل شکل گرفتن در کنار آبهای سطحی منطقه شاهنامه مشهد خانه های کاهگلی با سقفهای چوبی در دشت و در سبک های قاجار آجری بسیاری دارد. برخی از آنها آغل گوسفندان هستند که ارزش تاریخی بالایی دارند.
احمدآباد، همچنین، یکی از نزدیکترین روستاهای توریستی شاهنامه مشهد محسوب می‌شود. زمستان روستای چهارفصل احمدآباد همزمان با طولانی‌ترین شب (چله) یکی از مکان های دیدنی گردشگری در ایران است.
کشت گندم کنار رودخانه فصلی که قبلاً یکی از ریزآبراههای کشف رود محسوب میشده، قدمت آن را به چند میلیون سال قبل برمیگرداند. گوسفند نیز به صورت گله ای در این مکان پرورش داده می شود.
پرندگان آبی این منطقه گاهی شامل نمونه های نادر حواصیل زرد، آبدزدک و غیره می شوند.
پارکی در نزدیکی این مکان از سال‌ها قبل توتستان احمدآباد شهرت دارد.


آدرس: مشهد، شاهنامه 18، روستا احمدآباد

___________________


The sound of goats in the plains and deserts, the bells around their necks jingling jingling sounds.
Iran has villages that have become famous due to their special conditions. The village of Balo in West Azerbaijan or Ahmadabad are with a large population or ancient paleontology.
One of the beautiful villages in Mashhad, which is also famous for its historical condition, is the village of Ahmadabad. Ahmadabad village, which is famous for its wild pear and hawthorn trees, has a beautiful nature.
The eastern part of the village, which has a long history, has many thatched houses with wooden roofs in the plain and in the Qajar brick styles due to its formation next to the surface waters of the Shahnameh region of Mashhad. Some of them are sheepfolds that have high historical value.
Ahmadabad is also considered one of the closest tourist villages to Shahnameh Mashhad. The winter of the four-season village of Ahmadabad, coinciding with the longest night (Chelleh), is one of the tourist attractions in Iran.
Wheat cultivation along the seasonal river, which was once a tributary of the Kashaf River, dates back several million years. Sheep are also raised in herds here.
The waterfowl of this area sometimes include rare specimens of the yellow heron, the grebe, etc.
A park near this place has long been known as the Tutistan of Ahmedabad.

از جمله خواص ما امروزی ها

اینطور نیست که وقتی ما انقلاب کردیم بخواهیم به سنت ها و ارزشهامون برگردیم. مثال میگم که قدیمی ها بیشتر یادشون هست. مثلا زن صاحبخانه مون یه شیشه مربای پوست پرتقال درست کرده بود. چیزی که الان سالهای ساله بهش فکر هم نمی‌کنیم. یا مثلا از همون قدیمی ها، شاید فقط یه اسپند دود دادن، اون هم برای واقعا خواص درمانیش رو، احتمالا بیشتر دهه شصتی ها هم، اجرا کنیم. درصورتیکه قدیمی تر ها به معطر شدن فضا به جز با همون پوست پرتقال هنگام تهیه مربا اهمیت می‌دادند؛ با یه ذره بهارنارنج حتی فضای حیاط رو معطر میکردند.
پس اینکه میگن مردم ایران دوست داشتن سنتی شوند پس انقلاب کردند با چند مثال نقض میشه. مثال زیاد هست برایش. از جمله اینکه الان همین ژاپنی ها کرسی رو با نام کدادسو و حفظ ارزشها و اتفاقاً یه نوآوری که دیگه لازم نیست نگران چپ شدن وسیله گرمازا باشیم تو فضای اتفاق های کوچکشان حفظ کرده اند و بارها تبلیغش رو کرده اند. این در حالیه که همون کرسی رو ما اگر بخواهیم داشته باشیم باید وارد کنیم!



It's not like we wanted to go back to our traditions and values ​​when we made a revolution. For example, the old people remember more. For example, our landlady had made a jar of orange peel jam. Something we don't even think about for years now. Or, for example, from the old ones, maybe we should smoke pecans, that too for its healing properties, probably mostly from the 60s. If the older people cared about making the space fragrant except with the same orange peel when preparing jam; With a bit of spring orange, they even scented the courtyard.
Hence, if other countries say that Iranian people want to be traditional, then they made a revolution, it is contradicted with a few examples. There are many examples for it. Among other things, the same Japanese people have kept the Korsi with the name of Kadasu and preserving values, and by the way, an innovation that we don't have to worry about the heating device being left in the space of their small events, and they have advertised it many times. Meanwhile, if we want to have the same Korsi, we have to import it!

سردرگمی تکنولوژیک، عامل ناباروری جوانان ما

من بحثم رو با ذکر این نکته تمام کنم که جوانان ایرانی، نه خودشون قصد برگشت به ارزش ها و خرده فرهنگ ها رو دارند، و نه اگر قصدش را داشتند می‌توانستند برگردند. مثالم برای سنت ازدواجه. 

یک پسر ایرانی رو در نظر بگیرین که همه چیز کامله. خانواده ش برایش یک مغازه در پاساژ و یا یه برج تجاری خریده اند و خودش هم به تغذیه اش توجه می‌کنه. مثلا تخمه آفتابگردان، تخمه کدو و این جور چیزها کمترین مواد مغذی پروتئینی در دسترسشه. بعد میری مغازه ش میبینی اصلا تو مغازه نیست. چرا؟

به چند دلیل. یکیش مثلا برای یک بار مواد مخدر امتحان کرده و اون زن اسکیزوفرنیش فعال شده!

دیگه قهوه خورده، طبق معمول و مرسوم امروزی ها. نوع قهوه ش تو ۸۰درصدی عربیکا قرار می‌گرفته که از نوع وارداتی و تراریخته بوده. یا مثلا گندمی خورده که طبق گفته کشاورزان نابارور بوده و انسان رو هم نابارور می‌کرده!

جالب اینجاست که در تمام این موارد که صحت هم دارند، وزیر وزرا در طول این چند دهه سعی در انکار آن داشته اند. مثلا همین ساداتی نژاد رو درنظر بگیرید. الان داره جلسات دادگاهش سر پرونده چای دبش رو میگذرونه، ولی وقتی سر کار بود میگفت ممکنه گندم تراریخته از طریق قاچاق وارد کشور شده باشه که اون هم شما میگین، و ما نمی‌گوییم که تراریخته و نابارور بوده! در مورد قهوه هم همین طور. نستله که مکانی با همین نام در سرزمین رژیم صهیونسیتی هست بخش اعظم قهوه وارداتی ایرانی رو تشکیل میده و اگر ما رو تحریم نکرده باشند چه دلیلی وجود داره که دستکاری ژنتیک با اهداف عقیم سازی شده نباشد؟!

به جز این، کارگروه دستکاری ژنتیک و تراریخته تمام تلاششان را میکنند که کمتر کسی متوجه این امر بشه!

به هر حال، چیزی که انکار ناپذیره اینه که ما با نسلی که به سمت پیری و سالمندی می‌ره مواجهیم که قصد باروری ندارد و اگر هم قصدش رو داشت بشدت با موانع متعدد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی کشاورزی مواجهه!

گل های سوسن نرجس گل خاتون در روستای احمد آباد مقبل

اول که وارد روستای احمدآباد مقبل شدم، به نظرم آمد که نقاشی‌های دیوارها کم‌رنگ و محو شده‌اند. شاید به‌خاطر گذر زمان یا بی‌توجهی، رنگ‌ها به تدریج محو شده بودند. اما پس از چندین بار سر زدن، متوجه شدم که در حقیقت دیوارها هنوز همان نقاشی‌های پررنگ و زنده را دارند و فقط از دور به نظر کم‌رنگ می‌آیند. مردم روستا، با رفت‌وآمدهایشان، دیگر به این نقاشی‌ها توجهی نمی‌کردند، همان‌طور که یک مکان تاریخی، که در آن زندگی روزمره جریان دارد، به حال خود رها شده بود.
یکی از خانه‌ها، در میان دیگر ساختمان‌ها، توجه مرا جلب کرد. خانه‌ای که در بالای درب آن کتیبه‌ای چوبی نصب شده بود و نام "نرجس گل خاتون" روی آن حک شده بود. این اسم، که به نظر می‌رسید داستانی کهن و پر از رمز و راز را در خود داشته باشد، در من حس کنجکاوی شدیدی ایجاد کرد. اما چیزی که بیشتر جلب توجه می‌کرد، یک دفتر یادداشت قدیمی بود که در گوشه‌ای از خانه پیدا کردم. ابتدا فکر کردم که این دفتر شاید کتابی قدیمی باشد، اما با کمی دقت متوجه شدم که بیشتر شبیه به یک دفتر روزانه است.
دفتر پر از نوشته‌ها و یادداشت‌هایی بود که صاحب خانه در آن درباره کار خود و تجربیاتش در زمینه پرورش گل‌ها نوشته بود. هر صفحه از دفتر، گویی داستانی تازه از تلاش‌ها، شکست‌ها و موفقیت‌های او را روایت می‌کرد. در یکی از بخش‌ها، نوشته بود:

"وقتی تصمیم گرفتم مسئول تولید گل شوم، همه چیز برایم دشوار به نظر می‌رسید. پیدا کردن بذرهای مناسب یک چالش بزرگ بود. از جمله بذر سوسن که برای رشد نیاز به شرایط خاصی دارد. این گل، حساس به دما و رطوبت است، و به‌ویژه وقتی در فصل‌های غیرمناسب قرار می‌گیرد، کار پرورش آن سخت‌تر می‌شود. یادم می‌آید که وقتی بذرهای سوسن را پیدا کردم، شرایط محیطی را طوری تغییر دادم که در پلاستیک‌های مخصوص بتوانم آن‌ها را پرورش دهم. به‌این‌ترتیب توانستم دمای محیط را کنترل کنم و بذرها را به رشد بیاورم."

او در ادامه از دیگر گل‌ها و چالش‌هایی که برای پرورش آن‌ها با آن‌ها مواجه شده بود می‌نوشت. برای مثال، **نرگس** که به مراقبت‌های خاصی نیاز دارد، یا **لاله** که برای رشد به زمستان‌های سرد نیازمند است. از یادداشت‌هایش مشخص بود که هر گل، برای او نه فقط یک محصول کشاورزی، بلکه یک معلم بود. او از هر مشکلی که پیش می‌آمد به عنوان فرصتی برای یادگیری یاد می‌کرد و این روحیه، در تمام صفحات دفترش به وضوح دیده می‌شد.
در واقع، این دفتر بیشتر از یک کتاب درسی یا راهنمای کشاورزی، یک سند زندگی بود؛ زندگی که در آن شکست‌ها و موفقیت‌ها به یک اندازه اهمیت داشتند و هر روز، یک درس جدید برای فرد پرورش‌دهنده گل به همراه می‌آورد.

---
پی نوشت: خانه «نرجس گل خاتون» در روستای احمد آباد مقبل، انتهای شاهنامه 18 مشهد واقع شده است.


When I first entered the AhmadAbad Moqbel village, it seemed to me that the paintings on the walls had faded and faded. Perhaps due to the passage of time or neglect, the colors had gradually faded. But after visiting several times, I realized that in fact the walls still had the same bright and vivid paintings, only they seemed faded from a distance. The people of the village, with their comings and goings, no longer paid attention to these paintings, just as a historical place, where daily life goes on, was left to itself. One of the houses, among the other buildings, caught my attention. The house with a wooden inscription above the door and the name "Narjes Gol Khatun" carved on it. This name, which seemed to have an ancient story full of mystery, aroused a strong sense of curiosity in me. But what caught my attention most was an old notebook that I found in a corner of the house. At first I thought it might be an old book, but upon closer inspection I realized it was more like a diary.
The notebook was filled with notes and notes in which the homeowner had written about his work and experiences in the field of flower growing. Each page of the notebook seemed to tell a new story of his efforts, failures, and successes. In one section, he wrote:

"When I decided to become responsible for flower production, everything seemed difficult to me. Finding the right seeds was a big challenge. Including lily seeds, which require specific conditions to grow. This flower is sensitive to temperature and humidity, and it becomes more difficult to grow it, especially when it is placed in the wrong season. I remember that when I found the lily seeds, I changed the environmental conditions so that I could grow them in special plastic. In this way, I was able to control the temperature and grow the seeds."

She went on to write about other flowers and the challenges he faced in growing them. For example, the **narcissus**, which requires special care, or the **tulip**, which requires cold winters to grow. It was clear from his notes that each flower was not just an agricultural product for him, but a teacher. He saw every problem as an opportunity to learn, and this spirit was clearly visible on every page of his notebook.
In fact, this notebook was more than a textbook or agricultural guide; it was a document of life; a life in which failures and successes were equally important, and each day brought a new lesson to the flower grower.

---
Note: The house of "Narjes Gol Khatoon" is located in the village of Ahmad Abad Moqbel, at the end of Shahnameh 18 in Mashhad.