روزنوشتهای ماهان

روزنوشتهای ماهان

پرسپولیسی و بارسا ❤️‍
روزنوشتهای ماهان

روزنوشتهای ماهان

پرسپولیسی و بارسا ❤️‍

اتاق پینوکیو

بلبوی چهار ۵ تا قابلمه کوچیک تو هم، تو هم برداشت و همراه مسافر که طرز خاصی و با کت خاصی راه می‌رفت، سمت ماشین رفت. مسافر چمدان خاصی نداشت و شاید قبلاً جناب bellboy چمدان‌هاشو گذاشته بود تو ماشین و این آخرش بوده. اون صحنه‌ای که من دیدم فقط شامل قابلمه به دست بودن بلبوی بود و مسافر.
صحنه طوری بود که در آخرین لحظه می‌تونستی انتظار داشته باشی مسافر با شلاقش یکی دو تا تو کمر بلبوی هم بزنه، و رسم فرهنگ جدید رو کامل اجرا کنه و بره. من تعجب نکردم که بلبوی لباس قرمز به تن نبود. چون آخر، اون اوایل که این هتل های 4 ستاره به بالا کار خودشون رو شروع کرده بودند، حتما حتما باید کت قرمز تن بلبوی میکردند و من این رو با فرهنگ خودمون در تضاد میدیدم. ما فقط این کت قرمز رو تو عکس ها میدیدیم و یکی دیگه اینکه میدونستیم پرچم چین و ترکیه قرمزه.
افتضاح بود افتضاح‌تر شد
هتلی که دارم براتون میگم سال ۱۴۰۰ راه اندازی شده و با سونا و جکوزی که داره به نظر باید 4 ستاره باشه، ولی خودشون تبلیغ میکنند سه ستاره هستند. تو پرانتز بگم که اگر این هتل سه ستاره هست، بقیه هتل هامون لابد زیر صفر ستاره هم زیاد دارند. حالا این هتل کی راه اندازی شده؟ همون موقعی که واکسن ها رو زدند و گفتن کرونا تموم شد
قبل از کرونا و بدتر از آن هنگام کرونا بقیه هتل ها وضعیت بدی پیدا کرده بودند. خیلی ها مسافرهاشونو از دست داده بودند و به وضع بدی افتاده بودن؛ نمی‌تونستن تعمیر ساختمون داشته باشند. این وضعیت برای همه هتل ها نبود. هتلی که پاخور داشت و در بازار بود و هتل های متعدد کنارش سبز نشده بودند، وضعش بد نبود. ماها پرسنل هتل روبرویی این هتل چهار ستاره بودیم که یک دونه تابلو خیلی قدیمی که انعام خانه‌دار هم فراموش نشه داشت و معلوم بود که این رو ده بیست سال پیش می‌خواستن یه فرهنگ بکنن که به خانه‌دار حتماً انعام داده بشه و ازش حمایت بشه. این تابلو رو گذاشته بودند اون پشت که دیده نشه. یکی پشت سر خانه دار می اومد و خانه دار تو هر اتاقی که میرفت وسایلش رو چک میکردند، تا شامپویی  چیزی از مسافر که قبلا اتاق را تحویل داده و چک شده، دستش باقی نمونده باشه. اگر چیزی میدیدن اون رو برمیداشتند که دست خانه دار نماند.
حالا ما هتل روبرویی بودیم. وضع ما در هتل روبروی چندان جالب نبود، به خاطر اینکه انگار اومده بودیم اتاق پینوکیو. مدیر هتل شناسنامه رو گرفته بود، یه سفته هم کنارش. من به خاطر اعتماد به فامیل هتل آمده بودم و از همون روز اول که کار رو شروع کردم دریافتم که اینجا جای من نیست. گوشیم رو تونسته بودم به شارژ بزنم و چون نپرسیده بودم که غذا هم بهمون میدهند یا نه، هیچ چیز با خودم نبرده بودم. کسی هم در هشت ساعت کاری از من نپرسید که غذا خوردی یا نه؟! غذای گوشیم تامین شده و من گرسنه راضی نبودم کار رو ادامه بدم. روز اول برایم یک کیک خریدن که زنده بمانم. بعد از آن قرار شد روزهای بعد با خودم نهار بیاورم. در طول این مدت هم به این فکر میکردم که این یکی دو ماهه چه کارهای سختی بهم پیشنهاد شده. مدیریت هتل هم هر بار به یک بهانه که اهم آن نگه داشتن شناسنامه بود، نمی‌ذاشت که من برم.
یه بار می‌گفت تو باید ۱۵ روز می‌موندی که حقوق چند روزت رو بشمارم و بدهم. یه بار می‌گفت من دارم اینجا رو راه‌اندازی می‌کنم و این هم رستورانشه. یه بار می‌گفتش که یه کافی شاپ داریم بالا یک رستوران داریم پایین. برق بالا رو قطع می‌کرد، برق پایینو روشن می‌کرد و همینطور با لباس جدید پادشاه ما رو نگه داشته بود.
حالا هتل روبروییش همه اینا رو یکجا داشت. یخچال داشت که توش سوغاتی می‌ذاشت اتاق بیلیارد داشت، یه کافی شاپ تابستانه داشت، یه کافی شاپ زمستانی داشت. حتی چیز میز بیشتر داشت. سونا و جکوزی داشت و کلی امکانات رفاهی خارجیگینی.
اتاق اقتصادی داشت حتی. یعنی می‌تونستی رزرو اتاق با غذای فولبرد داشته باشی. و همینطور می‌تونستی از امکانات اتاق معمولی و یه مقدار گرون‌تر و ارزون‌تر با انتخاب‌های متعدد داشته باشیم.
حالا ما در هتل روبرویی با نسل بعدی هتل دار همراه شده بودیم که فرهنگ‌های قبلی را در حال کنار گذاشتن بود. آن را گذاشته بود کنار و می‌گفت که اگر خانه داری میاد کار کنه حتماً باید کارشو کامل انجام بده، هیچ لزومی هم نداره ما حتی بهش حقوق بدیم. به خاطر اینکه ما روزهای خاصی در فصل خاصی انتخاب می‌کنیم برای خانه‌دار. باید کامل راضی باشیم که حقوقشو بدیم. ابزارهامونم برای این کار اینه که شناسنامه‌شو می‌گیریم، ازش سفته می‌گیریم. همه کارامونم یکجا جمع می‌کنیم تو همون دو سه روز اگه کسی اومد همه رو می‌ندازیم رو سر اون. هر روز هم به یک بهانه جلوی رفتنشو می‌گیریم. یه بار میگیم امروز خانم فلانی گفته باش که وضع بهتر میشه. یه بار می‌گیم که امروز من یهو برام مسافرت اتفاقی پیش اومد و تو فردا بیا مدرکتو بگیر. یه روز دیگه حالا که اومدی ملافه‌ها رو شستی بیا و پهنشون کردی جمعشون کن. همینطور تا آخر دیگه حداقل یک ۱۵ روزی کارگر مفت مجانی رو آزمایشی نگه می‌داریم. یه قراردادم باهاش می‌بندیم که توش عدد ذکر شده تو آزمایشی اومدی قرار بود حقوق خوبی بهت بدیم به دلایل مختلف خودت نخواستی که  و این عدد کمه رو بهت میدیم. قرارداد، قرار داد ترکمنچای و هتل هم اتاق پینوکیو که همه تویش خر شده بودند و گوش درآورده بودند و هرکاری خارج از قاعده تعریف شده سیرک خریت محسوب میشد.



The bellboy took 4-5 small pots and went to the car with the passenger who was walking in a special way and wearing a special coat. The passenger did not have any special luggage and maybe the bellboy had already put his luggage in the car and that was the end of it. The scene that I saw only included bellboy holding a pot and the passenger.
The scene was such that at the last moment, you could expect the traveler to hit bellboy 's back with his whip once or twice, and complete the custom of the new culture and leave. I wasn't surprised that bellboy wasn't wearing a red coat. Because at the beginning, when these 4-star hotels and above started their work, they definitely had to wear red coats and I saw this as a conflict with our own culture. We only saw this red coat in the photos, and another thing is that we knew that the Chinese and Turkish flags are red.
It was awful, it got worse
The hotel I am telling you about was launched in 2020 and with its sauna and jacuzzi, it looks like it should be 4 stars, but they advertise that it is 3 stars. In parentheses, I should say that if this hotel is three stars, the rest of our hotels must have many below zero stars. When was this hotel opened? As soon as the vaccines were given and the talk about Corona virus stopped
Before Covid-19 and even worse during Corona virus, the rest of the hotels were in a bad condition. Many had lost their passengers and were in a bad situation; They could not repair their building. This was not the case for all hotels. The hotel that had footholds and was in the market, and many hotels next to it were not grown, was not in a bad situation. We were the staff of the hotel in front of this four-star hotel, which had a very old sign that the housekeeper should not be forgotten, and it was clear that ten or twenty years ago, they wanted to create a culture that the housekeeper should be tipped and supported. They put this sign behind it so it could not be seen. Someone would come behind the housekeeper to check housekeeper's  belongings in every room she went to, so that there was no shampoo left in her hand, after leaving the checked room and leaved room by the passenger. If the management saw something, it would take it so that it would not be left in the hands of the housekeeper.
Now we were in front of the 4-star hotel. Our situation was not very interesting, because it was as if we had come to Pinocchio's room. The hotel manager had taken the staff's birth certificate, and a promissory note beside it. I came to the hotel because of the trust in the family, and from the first day I started working, I realized that this is not my place. I had been able to charge my phone, and since I hadn't asked if they would give us food, I hadn't taken anything with myself. No one asked me whether I ate or not in eight working hours?! My phone's food has been provided and I was not satisfied to continue working because I was hungry. On the first day, the management bought for  me a cake to survive. After that, I decided to bring lunch with myself for the next days. During this time, I was thinking about what kind of hard work has been offered to me in these one or two months. The hotel management did not let me go every time with the same excuse, the most important of which was to keep my birth certificate.
He once said that you should have stayed for 15 days so that I can count and pay your salary. He once said that I am setting up a restaurant here. He once told me  that we have a coffee shop upstairs and a restaurant downstairs. He would turn off the upper electricity, turn on the lower electricity, and also keep our king with his new clothes.
Now the hotel in front of him had all of these in one place. It had a refrigerator in which to put souvenirs, it had a billiard room, it had a summer coffee shop, it had a winter coffee shop, etc. It even had more options. It had a sauna and a jacuzzi and all the comforts of foreign countries.
It even had an economy room. That means you could book a room with a full board meal in an economy manner. And you could also have the facilities of the normal room and a bit more expensive and cheaper with many choices.
Now, in the opposite hotel, we were joined by the next generation of hoteliers who were abandoning the previous cultures. The management had put it aside and said that if a housekeeper comes to work, she must do her job completely, there is no need for us to even pay her a salary. Because we choose certain days in a certain season for the housekeeper. We should be completely satisfied to pay her salary. Our tools for this are that we take his birth certificate, we take a promissory note from her. We gather all our work in one place and in two or three days, if someone comes, we throw it all at her. Every day we prevent her from leaving with an excuse. Once we say that today Mrs. So-and-so said that the situation will get better. We will say once that today I have to travel and come tomorrow to give back your birth certificate. Another day, now that you have come, you have washed the sheets and spread them, come and collect them. Also, until the end, we will keep the free worker on a trial basis for at least 15 days. We will sign a contract with her, in which the number mentioned is that you came for a trial, we were supposed to give you a good salary, but for various reasons you did not want it, and we will give you this low number. The contract, Turkmenchai's contract and Pinocchio's roommate's hotel, all of whom were involved and listened to, and anything outside of the defined rule was considered a circus.

یک روز، من در استخر

به مامانم گفتم دارم میرم استخر. من و حکمت باهم رفتیم. خونه ما وسط شهر نزدیک حرم امام رضاست. وقتی ما رفتیم استخر جای باغ ملی، کلی زوار قبل از ما دو طرف صف زنان و مردان ایستاده بودند.

صف تا تو خود باغ رفته بود. وقتی از مسیری که به صف می رسید رد میشدم رسیدم به یک سه راهی خیلی قدیمی وسط باغ. این سه راهی مسیر گردشگری زوار رو مشخص میکرد. دو تای آنها تقریبا شما را ولی با زاویه مشخص میکردند. 

از یکی از راهنماهای کاروان پرسیدم این تابلو که سمت شمال هست جایی مثل ونک یا تجریش تهران را نشان می‌دهد؟ 

راهنمای کاروان که درست متوجه نشده بود من چه می‌گویم، برای تحقیق بیشتر از همکارش پرسید و جواب داد که نه، این راه شاهنامه فردوسی است. 

صد سال از زدن این تابلو می‌گذشت و خود فردوسی مال ۵۰۰ سال پیشه.

تو صف که قرار گرفتیم چند نفر از پسرانی که برای جشن ازدواج دانشجویی آمده بودند هم آخر صف ایستاده دیدم. دختری هم که تازه به سن تکلیف رسیده بود را هنگام نماز اول وقت خواندن کنار حوض با چادر و مقنعه صورتی و سفید مشغول نماز خواندن دیدم‌. تو این بی آبی، فواره حوض را همین طور باز گذاشته بودند و آب همینطور در حوض قدیمی که خوب آب بندی نشده بود می‌رفت. من به حکمت گفتم که جامون رو تو صف نگه میدارم و تو برو آب حوض رو ببند. حکمت که کار را سخت دید گفت نمیرم، رفتم و بسته نشد.

دختر نماز خود را تمام کرده بود که نوبت من رسید. بعد از آن رفتیم با حکمت از درخت گردو بچینیم.

_______________

زنی مو مشکی با بلیز آبی نیلی و دامن بلند مشکی روبرو حرم ایستاد و به سمت حرم سلام داد.
بادی از غرب وزیدن گرفت و موهای بلندش را که با گیر استیل بسته بود به سمت شرق سو داد

A black-haired woman in an indigo blue blouse and a long black skirt stood in front of the shrine and saluted towards the shrine.
A wind blew from the west, blowing her long hair, which was tied with a steel clip, towards the east.


اون موقع سکه چقدر بود؟

یکی از همکاران دورم ازم پرسید و وقتی بیکاری چیکار می‌کنی؟
بهش گفتم من بیکار نمی‌شم و توی منطقه‌ای هستیم که هر طور کار کنیم، هم لازمه که کار کنیم و هم جای پیشرفت داره.
خلاصه که بیکار نیستم، ولی بازم جویای کارم. ۲۰ سال پیش وقتی که درسم رو برای کاردانی داشتم تموم می‌کردم، یه استادی داشتیم که همزمان هم رئیس آی‌تی یکی از بزرگترین واحدهای خصوصی کشورمون بود و هم استادمون بود. از طریق یکی از دانشجوها، یعنی دوست خودم ما یک پروژه صنعتی انجام دادیم. دوستم از طریق مدرسه‌ای که پدرش اونجا معلم بود، یک کامپیوتر برای ما جور کرده بود. من و اینو یکی دیگه از بچه‌ها راس ساعت میرفتیم که پشت سیستم پروژه انجام بدیم. روزهای زیبا و گرم تابستان و روزهای زیبا و سرد زمستان، هر روز از صبح تا ۷ بعد از ظهر میومدیم پشت سیستم کار کنیم. با زبان تازه به دوران رسیده سی شارپ. از اون زبان‌های تحت ویندوز که همین امروز ویندوز بگه عوض شد ما بگیم بله قربان عوض شد، عیبی نداره یک زبان دیگه یاد می‌گیریم. همین استادمون دو تا دانشجوی ترم بالایی استخدام کرده بود، که اونا می‌گفتن اصلاً زبان برنامه نویسی مهم نیست؛ مهم الگوریتمه. خیلی فرهیخته بودند و استادم هم یک بار جلوی دانشگاه اومد و یک جلسه بزرگ کنفرانس گذاشت و گفت بله من کارآفرینی کردم. اینم دو تا از دانشجوها که با من پروژه انجام دادن و با همدیگه داریم کار می‌کنیم، و الان من کارآفرینم.
اونموقع جشنواره کارآفرینی سر زبانها بود. خلاصه که استادمون برند بود و تمام دوربین‌های این واحد بزرگ خصوصی رو این از اروپا خریده بود و یه دو سه بارم یک کشور خارجی رفته بود که الآن اسمش یادم نیست. بعدها دیدم فامیلش هم اصلاً یه فامیل برند پولدار نشینه1.
هنگام زمستان بابای اون دوستم که کامپیوتر مدرسه رو در اختیارمون گذاشته بود، همزمان دخترشو همونجا یک کلاس هم می‌برد که تدریس کنه. اون ساعتی که دخترش تدریس می‌کرد، من پشت سیستم بودم ببینم این کد بالاخره چه جوریه؛ امروز پاک میشه. فردا محتوا پاک میشه. امروز درستش می‌کنم، فردا یه سی‌دی براش می‌خرم. اون موقع هنوز سی‌دی rewritable (ریرایتیبل) بود و فلش مموری تو دست کمتر کسی بود. اون دوست دیگه ام سی‌دی ری رایتتیبلشو آورده بود و هر کسی برا خودش، به نظرش، هر کاری از دستش بر میومد، انجام می‌داد. و البته اون کسی که باید پشت سیستم می‌نشست پای کار، خودم بودم. من اگر یک روز نمی‌اومدم سر کار اونا نمی‌تونستن و شایدم نمیخواستن که کار کنن. یک مدل زبان برنامه نویسی برای کار ارائه کرده بودم که خودم باید دنبالش میرفتم. بابای دوستم هم که اون رو می آورد میرسوند کار رو یکطرفه دست من دیده بود. اصلا انگار مستخدم خوبی هم برایش نبودم. یادمه یک بار سوارم کردند که وقتی در رو بستم به دوستم غر زد که این چرا در رو محکم میبنده ؟ این یک نوع غر زدن کارفرمایی هست. دفعه بعدی که برای یکی دیگه کار میکردم، شوهرش برعکس میگفت که این چرا در ماشین رو یواش میبنده!
پشت سیستم در سن نوجوانی مینشستیم و تنها حالت به اختیار خودم موقع نماز خوندن بود. اون هم چه اختیاری. یک بار دیگه همین بابایش وقتی کامپیوتر دسکتاپ رو داشتیم جابجا میکردیم گفت: چی کار میکنید؟ آپلو هوا میکنید؟!
گذشت و تابستون اومد و ما خوشحال گفتیم دیگه الان پروژه رو تحویل استاد میدیم و یه نمره‌ای می‌گیریم. یکی دو بار پروژه رو بردیم نشون استاد دادیم و این هی موس زد رو زمین و یعنی راضی نیستم و این چه وضعشه و اینا. روز آخر گفت که نمره پروژه پایانی شما رو میدم، ولی بیاین و برای اینجا تمومش کنید. یادم نیست من ازش پرسیدم که استخدام می‌کنین یا نه، ولی اون چیزی که ازش یادمه اینه که می‌گفت ما نیروی افتخاری داریم از شهر دیگه روزای یکشنبه زن و شوهر بلند می‌کنن میان اینجا افتخاری کار میکنند.
افتخاری با هواپیما می آیند، لابد پولش رو هم بدست می آورند. من باید بعد از این یک سال که رایگان کار کردم و تو هم راضی نبودی، می اومدم برای کی کار رو تموم میکردم؟
من خب چون تجربه دیپلمو داشتم و تو همون کارآموزی دیپلمم یک نفری بود که برام کار تعریف کرده بود و می‌رفتیم پشت سیستم می‌گفت: این نامه رو دقیقاً با این کاراکتر که بهت گفتم، اینجا بزن، اونجا بزن، اینو چرا صورتی نکردی؟ اونا رو چرا سر خط چپ چین نکردی؟ استخدام هم نبودم و زودی بیرون اومدم. هم اونجا و هم اینجا گفتم من رایگان برای کسی کار نمی‌کنم.
تو ذهنم گرون‌تر از این حرفا بودم. دیپلم گرون‌تر بودم، کردمش فوق دیپلم. فوق دیپلم گرون‌تر بودم و می‌خواستم بکنمش لیسانس. تازه داشتم دوران نوجوانی رو سپری می‌کردم. در نوجوانی هزار امید و پنجره جلو چشمم بود.
حتی برای کارآموزی دوره لیسانس هم دیگه برنگشتم. اگرچه من با خاطرات برف بازی و اینجور چیزها با دوستان گذران زندگی کرده بودم، ولی از اینکه رایگان کار می‌کردم و از اینکه کسی قدرمو نمی‌دونست راضی نبودم.
هر روزم از جای در آن مرکز بزرگترین شرکت خصوصی کشور رد می‌شدم و می‌گفتم: یعنی الان اگر برم این مرکز آی‌تی، رئیسش، استادم، هنوز اونجاست؟ چه اهمیتی داره؟
بابای دوستم با این رئیس دوست بوده با ما چیکار داشته.
گذشت تا یه روزی مثل امروز. یه هفته پیش از یک مدیریت کار گرفته بودم و با سلیقش جور در نیومده بود و بیرون اومده بودم. هفته بعدش از یک واحد دبیرخانه کار گرفته بودم و دختران دهه هفتادی انتظار داشتند که من بیشتر از این التماسشون کنم تا کار نصف نیمه رو تحویلم بدهند و اومدم بیرون.
و امروز هفته سوم، ازم مخواهش میکنند که پای میز مذاکره برای این یکی مصاحبه هم برو. برو ببین مصاحبه چی میشه، نتیجه‌شو بگو. حیف، یعنی نخبه داشته باشیم بره خارج زندگی کنه.
 من خودم بارها به خارج رفتن فکر کردم، ولی خیلی کار سختیه، خارج رفتن. مخصوصاً برای کسی که دو پشت خانواده‌اش اونجا نیست، یا یه پشت بعد از خانواده‌اش اونجا نیست. اونجا هم که حلوا پخش نمی‌کنن، تو این جنگ و درگیری. قشنگ باید بری زحمت بکشی، از صفر شروع کنی و هزار تا اتفاق پیشبینی نشده، برای یکی که تازه اول چل چلیشه. برای من که البته، همیشه صفر یک نقطه‌ای بوده. شروع کردم، و بالاخره ادامه دادم.
هی به گوشیم نگاه کردم و گفتم الان بهش پیغام میدم که میام مصاحبه. پیغامو کپی کردم، چون قبلاً بهم متنو داده بودند تا خودم رو با ممنونم و سپاسگزارم معرفی کنم. فقط اون جای خالیش رو باید اسمم میگذاشتم.
قبل از اینکه پیام سلام رو ارسال کنم رفتم در این رابطه با مادرم صحبت کنم. بالاخره، درسته که تو این ۲۰ سال همه تلاش‌های منو دیده و حتی شاید خاطرات روزهای کاردانی رو چندین بار براش تعریف کردم. ولی خب بازم امروز که این خاطره رو تعریف کردی، هوا رنگ دیگه‌ای داره. شاید اون روز داشتی تابستون تعریف می‌کردی. امروز پاییز و زمستونه. خاطرات تعریف کردم و یه حرف جالبی زد. گفت: اون موقع سکه چقدر بود؟
گفتم خیلی ارزون بود شاید ۱۰۰ هزار تومان. اصلاً اون موقع نمی‌دونستیم تورم چیه. ۲۰ ســـــــــال پیش، اول دهه هشتاد. گفت: می‌رفتی یه سکه می‌خریدی.
دیدم راست میگه، حرف نویی زده. این همه مدت همه ازم خواهش کرده بودن بیا برو سر این کار، بیا برو سر اون کار. حیف و حیفی هستی، کسی بهم نگفته بود برو سکه بخر، می‌خواد بره بالا.



___________________

1- آن روز، آن استاد از ما کار رایگان میخواست، ولی همزمان تمام دوربین های حرم رو از اروپا تهیه میکرد. امروز که رژیم صهیونیستی پایش دوربین ها رو با پروژه نیمبوس و همکاری غول های فناوری به عهده گرفتند خرسند از خرید آن روز آن استاد هستند. آن استاد پولدار شد، چون قرار بود امروز دانشجویی مثل ما کاری به کار غول ها نداشته باشد.

می‌فهمی چی میگم؟ تو از دیوار اومدی

رفتم مصاحبه رستوران برای ظرفشویی. طرف اول انکار می‌کنه که استخدام داشته. پرس و جو می‌کنه و معلوم میشه که واقعاً یک نفر درخواست نیرو داشته. میگه خیلی خوب بشینیم برای مذاکره. تو آگهی دیوار زده که ۹ میلیون تومان استخدام ظرفشور. می‌شینم میگه با ۸ تومن راضی هستی؟ میگم بله

گفت: ما شیفت شب می‌خواستیم.

میگم شما پشت تلفن گفتی شیفت روز ساعت ۹ تا ۶ بعد از ظهر. گفت که نه ما سرویس داریم. کجا می‌شینی؟

آدرس میدم. باز یکم فکر می‌کنه راهش دوره. دوباره صحبت می‌کنه با همکارش. این بار که می‌شینه میگه عیب نداره شیفت صبح بیا فردا ساعت ۹ با خودت یکی از کارت‌های شناسایی شناسنامه یا کارت ملی رو بیار که به ما تحویل بدهی.

گفتم من سابقه کارم زیاده. قبلا رستوران خیلی معروف شهر هم کار می‌کردم. این یک قلم را ازم نخواین.

تو رویم نگاه می‌کنه. گفت می‌فهمی چی میگم؟ تو از دیوار اومدی!

انگار من از لای جرز دیوار اومدم. یا از یک مکان غیرقانونی به اسم سایت دیوار. 

گفتم خیلی ممنون من نمی‌خوام.

یک جوری بهم گفت پاشو برو بیرون. انگار داشت بیرونم می‌کرد. نمی‌دونم رستورانا چه جورین. فکر کنم آدم زیاد بیرون کردن. یا اینکه نیرو زیاد می‌گیرند و وقتی به پول تبدیل نمی‌شه می‌کننش بیرون. کلاً از ادبیات رستوراندارا خوشم نمیاد. خب دارم می‌بینمشون تفاوتشون با بقیه جاها که استخدام می‌کنند زیاده. فوقش می‌تونست بگه وقتی کارت شناساییتو ازت نمی‌گیرم حالا یک روز رو بیا جای ما کار کن. همون یک روزم زیاد بود. خیلی چیزای دیگه می‌تونستند بگویند و یا رفتار دیگه‌ مثبتی داشته باشند. دریغ. اگر پایه رستورانشون به جای جگر گوسفند یه چیز دیگر بود احتمالاً بهتر رفتار می‌کردند.


بعداً اضافه کرد: محیط کاری اداری که نیومدم تو بگی من آشنا می‌خوام استخدام کنم. اومدم جایی که اگه مشتری با یک لیوان اومد نشست تا ۴ ساعت، چه بسا مشتری تو باشه و تو باید احترامش کنی، به خاطر اینکه می‌خواد به خاطر همون نشستنش به تو پول بده. مشتری اگه اومد یک جیگر سفارش بده تو ازش شناسنامه می‌گیری تا اون ۴ ساعت که نشسته شناسنامه‌اش دست تو باشه؟ بهش میگی ببخشید، تو از دیوار اومدی یا تو از خیابون پشتی اومدی؟ اومده تو رستورانت نشسته ازش سوال می‌کنی؟ پول پرس غذا هم دلیل میشه که شناسنامه رو ازش نگیری؟ یا نه، فرق میزاری و مشتری و کارگر می‌کنی، و می‌خوای گربه رو در حجله بکشی؟

رستوران مدیریت دارد، و نه رئیس.

Later, added: I did not come to the office work environment, when you tell me that I want to hire an acquaintance. I came to a place where if a customer comes for a glass of water and sits for 4 hours, he might be your customer and you should respect him, because he wants to pay you for sitting. If a customer comes to order a sheep liver, do you take his birth certificate from him until the 4 hours he is sitting has his birth certificate in your hand? You tell him, excuse me, did you come from the Divar or did you come from the back street? Are you sitting in the restaurant asking him questions? Is the food voucher a reason not to take the birth certificate? Or not, do you differentiate between customers and workers, and do you want to show someone who is the boss?

Restaurant has a management, not a boss.

آقایان بیمه ای و بانکی، آن سوی شهر

سال ۹۶ اومدم اینجا از همه بگم که بهم بد کرده بودند. چند سال بعد یک بازنگری کردم. دیدم من از همه دوستان فقط دارم راهنمایی میگیرم که تبلیغات دیوونه بگیرم و دوستانم هم شده اند کسانیکه بیشتر دهنده هستند تا حرفه ای و متخصص در حوزه من.

از اون طرف اونها که بدشان را گفته بودم هم هیچ اتفاقی برایشان نیوفتاده بود، چون برخلاف من بلد بودند کجاها بنشینند. من فقط کتاب می‌خوندم و در بین لینکها مثل خوشه چینی دنبال کوچکترین اتفاق متحول کننده زندگی بودم، ولی اونها با فامیل گسترده خود و اطلاعات بالادستی یکی بیمه رو گرفته بود، یکی نام خیابان، دیگری بزرگترین ملک تجاری وسط شهر، اون یکی ریاست بانک، این یکی فامیل خوب و برند و همینطور مثل مورچه همه جا پخش بودند.

آنکه نامش به دلار جهانگیری شهرت پیدا کرده بود نسلش سید جهانگیری در آمد. آنکه پژوهشکده حمل و نقل بود اگر نتوانست در شورای شهر نامی بگیرد همان اطراف، خیابانی به نامش کردند و در حمل و نقل و صادرات واردات از هر نقطه ای را حتی در بیمه به او جای دادند. حتی یک چند نفر هم در خانواده اش شهید معروف در سطح شهر شدند. آنکه قرار بود برند کنتاکی آمریکا نشود در قالب فروشگاه زنجیره ای با فامیل برند شد. فروشگاه زنجیره ای رقیب هم در جشنواره دولتی بهترین برند دوستدار مصرف کننده معرفی شد. و همینطور بگیر تا آخر.

اما من هیچ. گویی اندک قدرت نمایی من که از لینک و به لینک بود نه هشداری بود، نه در آن آدمی بود و نه چیزی را عوض میکرد. در عوض آنها درمیان ماشین ها و ابزارآلاتی که باید برای خود می‌خریدم و تهیه میکردم فروشندگان قدرتمند باقی مانده بودند، و من هیچ. منتظر که یکی چرخش را بفروشد، دیگری رول کننده و آن یکی ساختمان تعمیر کند تا کتابی بیهوده پشت در بگذارد. در حالیکه لب جوی نشستم گذر عمر بلکه سریعتر خودم و اطرافیان رو ببینم و از لینک به لینک و در لینک و تحریم های داخل و خارج بمانم.

تحریم و دور زدن آنها، این بلا رو سر ما آورد. اونجا که داری با هویت جعلی خودت رو جای یکی دیگه میزنی، همه دنیا می‌دونن که این یک تقلبه و در رده پولشویی قرار میگیره. تو دزد معرفی میشی، حتی اگر اینطور فکر نکنی. در اذهان عمومی چهره زشتی از تو پندار میشه و در نتیجه اون میبینی حق قانونی کمترین حقوقت رو هم نادید میگیرند، چون جعل جعله، حتی اگر اسمش دور زدن تحریم ها یا ورایفیکیشن باشه.

Sanctioning and bypassing them brought this disaster to us. When you are putting yourself in someone else's place with a fake identity, the whole world knows that this is a fraud and falls under the category of money laundering. You will be identified as a thief, even if you don't think so. In the public mind, you are considered an ugly face, and as a result, you see that even your legal rights are ignored, because forgery is forgery, even if it is called bypassing sanctions or verification.

بعدا اضافه کرد: یک زمانی، حدود بیست سال پیش، که دانشجوی کامپیوتر بیشتر معنی داشت و یک کامپیوتر داشتیم با فلاپی دیسک و سی دی رام، تو کامپیوترمون از همون اول همه نرم افزارها قفل شکسته بود و ما دانشجوی رشته مهندسی کامپیوتر بودیم تا غول تکنولوژی رو بشکنیم. همه چیز برای ما عادی بود و در یک محیط آکادمیک زیست داشتیم. یک روز، خارج از این فضا چادر پوشیدم و رفتم نقطه پولدارنشین وسط شهر برای قفل سیمولاتوری که ممکن بود یکی از مغازه های آنجا داشته باشد. او یک کامپیوتر دسکتاپ داشت که مشغول رایت همزمان ۶-۷ سی دی بود. از اول که وارد شدم معلوم بود از حضورم ناراحت شده باشد. من با چادر مقنعه به هر چه نگاه میکردم ممکن بود اطلاعاتی باشم. فروشنده رو راهنمایی کردم و گفتم تو اینترنت شنیدم اسمش کیجن (کیگن) هست. فروشنده ابراز بی اطلاعی کرد و من سردرگم و فروشنده راحت از حضور من از مغازه رفتم.

جاهای دیگر هم همین طور است. مخصوصاً که حالا کمتر کسی کامپیوتر تهیه می‌کند و فاصله مردم عادی با گوشی های هوشمند از سایرین بیشتر شده است. الان کسی قبول ندارد که این گوشی خریداری شده قبلاً از یک چند مسیر دور زدن تحریم رد شده. الان همه مطمئین هستند که درآمد دلاری در ایران از یک مسیری مثل مسیر غیرقانونی فارکس میگذرد و نگاه اطرافیان به نه یک دانشجوی کامپیوتر، بلکه به هر کسی که حرفش را بزند یک نگاه غیرقانونی است که بازخورد خوبی هم برجای نخواهد گذاشت.

برعکسش هم هست. اگر یک توریست اروپایی با وجود خیلی ارزان بودن ویزای ایران قصد سفر به ایران داشته باشد، باید همه وسایل ارتباطی خود را قطع کند. چون ما از سمت کشورشان تحریم هستیم و اینها یک‌درصد آی پی ایران را هنگام تحویل کارشان در سایتشان ببینند امکان داره شغلشون رو از دست بدهند. تازه، این یک چیزی هست که من بعنوان یک بومی ایران در ارتباط با خودم می‌دونم. معلوم نیست چقدر دیگر ریسک و احتمال وجود داره که یک خارجی قصد سفر به ایران داشته باشد و از ترس خیلی مسائل دیگه قصد سفر چند روزه به ایران را نکند، چه برسد به اینکه بخواهد مهاجرت کند.

The opposite is also true. If an European tourist intends to travel to Iran despite the fact that Iran's visa is very cheap, he should cut off all his means of communication. Because we are sanctioned by their country and if their government see 1% Iranian IP on their side of site when they deliver their project, they may lose their jobs. Now, this is something that I know about myself as a native of Iran. It is not known how much risk and probability there is that a foreigner intends to travel to Iran and does not plan to travel to Iran even for a few days because of the fear of many other issues, let alone that he wants to immigrate.