-
کتاب خامنه ای-خط نور
سهشنبه 12 اسفند 1404 06:47
با مامان رفتیم کتابفروشی یک کتاب خریدیم. مادرم این کتاب را برای بخشی از خاطرات خوب خرید. اسم این کتاب پیروزی نور بود. کتابفروشی نزدیک خانه خاله بود و ما رفتیم با پسرش بازی کنیم. پسرخاله جواد دو سال دیگه میرود دانشگاه. من در خانه آنها کامپیوتر بازی میکردم. او کتاب من را میخواند. او گفت چرا بقیه اش را نگرفتی؟ گفتم...
-
برف زمستان 1404
جمعه 26 دی 1404 15:47
صبح که بلند شدم دیدم برف آمده است. حکمت و بابام قبل از من بیدار شده بودند. هنوز داشت برف می آمد و کسی به من نگفته بود. بابام گفت بریم آدم برفی درست کنیم. من همیشه خانه برفی درست میکنم و تویش را خالی میکنم. این بار آدم برفی هم درست کردیم. خونه برفی که درست میکنم میرم تویش و یک چایی هم میخورم. مثل اسکیموها. با پیشنهاد...
-
دویدن تا مدرسه
پنجشنبه 18 دی 1404 19:53
من وقتهایی که گرگم به هوا بازی میکنیم را خیلی دوست دارم. شعر میخوانیم گرگم به هوا هوا زمینه هر کی بشینه گرگ زمینه اگر گرگ بشویم آن قدر کیف نمیدهد که از دست گرگ فرار کنیم. من همیشه گرگ میشوم. مثل همیشه داشتم از جای پل فردوسی رودخانه کشفرود تا جای ایستگاه پمپ آب میرفتم. آنجا جای شاهنامه یک مغازه دارد که اسباب بازی های...
-
آرامگاه فردوسی مترو دارد؟
شنبه 17 آبان 1404 16:00
انقدر به فامیل آدرس با متروی آرامگاه فردوسی دادم که این بار که میخواستند بیایند از من پرسیدن بلیت مترو بگیریم یا اتوبوس؟ من هم بهشون گفتم من همه کلاس هایم را با اتوبوس میروم. وقتی داشتم میرفتم نان بخرم فامیل را دیدم که سوار موتور سمت من می آمدند. این جایی که نان میخرم هنوز نان ارزان میدهد. بقیه شهرها به جز توس، مثل...
-
خفن ترین کاردستی من
پنجشنبه 8 آبان 1404 17:11
آقا معلم ما گفت برای درس علوم آزمایش علمی انجام دهیم نمره دارد. من از مادرم پرسیدم و او گفت با گچ یک کاردستی درست کنم. چون فصل پاییز است او کلوچه کدو حلوایی درست میکند. کلاس دوم که بودم یک گلدان گچی درست کرده بودیم. این بار من گچ چشم و دهان دار درست کردم. وقتی بابام آمد گفت کاردستی را نشان بده. من کاردستی خودم را نشان...
-
برد ساندرلند
شنبه 3 آبان 1404 20:33
گل دوم رو ساندرلند به چلسی زده بود که معلم مدرسه به مامانم زنگ زد. ساندرلند داشت پرواز میکرد. این معلم پارسالم بود. من پارسال دبستان شهید قربانی روستای احمدآباد مقبل درس میخواندم. معلم کلاس سومم خیلی با مادرم دوست بود. یک مسابقه ورزشی هم بین مدرسه ما و مدرسه روستای شمس آباد گذاشتند که من جایزه گرفتم. تو تلفن معلم...
-
تعطیلات تابستان
پنجشنبه 1 آبان 1404 14:20
دیروز اسمم را با زبان های مختلف یاد گرفتم. ماهان به زبان اوستیایی میشه : Maxan و به زبان چینی اینطور نوشته میشه: 马汉 بعد رفتیم یک استیکر خریدیم که کانجی زو (zuo) را داشت. اگر دوستم را ندیده بودم که چینی بلد است باور نمیکردم که کسی میتواند چینی خوب صحبت کند. هر چی میگفت با نی یو شروع میکرد. فکر کنم منظورش گفتن تو این را...
-
خوش خطی
شنبه 26 مهر 1404 16:50
امسال از کلاس ما دو نفر برای خوش خطی انتخاب کردند. یکی از آنها من بودم. با هم به مدرسه دیگری که از مدرسه ما بزرگتر بود رفتیم. من آخر کلاس نشستم. یک کاغذ هم جلویم بود که خوش خطی بنویسم. من در بین سایر بچه ها بودم که روی هم چند کلاس میشدیم. آقا معلم هنر برای ما از خوش نویسی گفت. او یک خوش نویسی به ما داد و از ما خواست...
-
پروانه نارنجی
شنبه 12 مهر 1404 02:24
من جمعه ها که به حیاط میروم تا ظهر آنها را میبینم. دیروز که در کتابم میخواندم پروانه نر بزرگتر از ماده است رفتم تو حیاط تا آن را پیدا کنم. به مادرم گفتم کدوم پروانه را بیشتر دوست داری؟ مامانم گفت پروانه آبی ولی من پروانه بلوط برگی نارنجی رو بیشتر دوست دارم میدونید چرا؟ چون دو طرف بالهایش نارنجی است. دیروز را در حیاط...
-
حکمت کشتی گیر
دوشنبه 31 شهریور 1404 08:31
دیروز داشتم برنامه کودک میدیدم که مامان امیرعلی زنگ زد و گفت میخوان بیان خونه مون. امیرعلی یک برادر همسن حکمت دارد. او با من بازی میکند و برادرش با حکمت. برادر امیرعلی حکمت را زد و من به حکمت یاد دادم که چطور او را بزند. وقتی حکمت با برادر امیرعلی کشتی گرفت مادرم از آنها عکس گرفت. انقدر بازی حکمت خوب بود که مادرم تا...
-
ماهان سوارکار
سهشنبه 25 شهریور 1404 14:27
یکی خیلی شبیه مسی پیدا کرده ام تو ملوان انزلی بازی میکند. اسمش هم ماهانه و بهشتی فامیلشه. دیشب تا ساعت 11 داشتم بازی فوتبالش رو مقابل فولاد خوزستان نگاه میکردم. بابام که رسید گفت اینجا که نگاه میکنی میدونی کجاست؟ گفتم جنوب شرقی ایران. گفت نه حالا جمعه یادم بینداز جنوب شرقی ایران که سیستان و بلوچستان می افتد را نشانت...
-
ماه گرفتگی
شنبه 15 شهریور 1404 19:47
من چون اسمم ماهان است دوست دارم همه ماه گرفتگی ها را ببینم. امشب ماه کل حیاط را روشن کرده بود. میگن فردا شب قرار است ماه گرفتگی تا ساعت 11 باشد. 5 سالم که بود با بابام خورشیدگرفتگی را دیدم. برای بابام مهم بود. بار اول یک ورق قرمز شکلات بهم داد که از پشت به آن نگاه کنم. فردا اولین ماه گرفتگی هست که میبینم....
-
باشگاه نیوکاسل
شنبه 8 شهریور 1404 18:21
تازه دارم از این امتیاز جمع کردن ها یاد میگیرم. در مورد مالک باشگاه ها تحقیق میکنی بهت امتیاز میدهند. یک سایت پیدا کردم که لاتاریه. نیوکاسل رو اگر با این بهش معرفی کنین بهتون امتیاز میدن: به این محدودیتها که دستوبال نیوکاسل و مالکان سعودیاش را برای ریختوپاش بسته باید اختلافات درونی باشگاه را هم که با آمدن پل میچل...
-
زندگی من در شرایط جنگی
پنجشنبه 23 مرداد 1404 04:05
من تو مدرسه خوب فعالیت میکردم. سه نفر را انتخاب کردند که یکی از آنها من بودم. سرویس گرفتند و ما رو همراه بقیه بچه ها آوردند اردوی مرحله بعدی مسابقات. دو- سه دست لباس بیشتر همراهم نیاورده بودم که کنار بقیه تو نمازخانه داشتیم آنها را بررسی میکردیم. اردوی ما یک مرکز فرهنگی که خیلی شبیه مدرسه بود جایی نزدیک خانه قبلی بود....
-
دوستی من و پرنده
دوشنبه 20 مرداد 1404 11:54
صبح پرنده رو دیدم. هیچ چی نگفته بود. یک پرنده میخواست بیاید پیشش. دو تا بودند. بعد پرنده به سنجاقی که روی قفسش زده بودیم اشاره کرد. از بالای آن ساقه رونده گیاه نارنجی دور سنجاق پیچیده بود. ____________________ I saw the bird in the morning. It hadn't said anything. One bird wanted to come to it. There were two of...
-
خدا مراقب ماست
دوشنبه 30 تیر 1404 19:08
این داستان را برای بچه های امروز غزه نوشتم. کشتی حنظله کشتی ایتالیایی هست که پس از خراب کاری های صهیونیست ها باز هم راهی دریای مدیترانه شده تا برای بچه های غزه غذا ببره: خرس کوچولو تو رختخواب پر ستاره رفت که بخوابد. مادرش هم برایش قصه میخواند: -... و بعد کشتی حنظله از راه رسید و چیزهایی که بهت گفتم، از شیر و پنیر برای...
-
آموزش عربی با ماهان
یکشنبه 22 تیر 1404 16:00
کمی عربی یاد بگیریم: لیس فوق المنضدة محفظة: بالای میز، کیف نیست جنب بیت حانون مسجد: مسجد کنار بیت حانون است امام باب المدرسة دکان: روبروی در مدرسه دکان است ذلک البیت رفح: آن خانه رفح است هذا الکتاب کتاب مدرسی: این کتاب، کتاب معلمم است. شباک المسجد امام مزرعة السید محمود: پنجره مسجد روبروی مزرعه آقا محمود است عکس بالا...
-
مرغ که سرجایش میره بخوابه
دوشنبه 9 تیر 1404 18:37
عروس هلندی من زودتر از بقیه میره سرجایش که بخوابه. اون میدونه که بقیه بعد از اون می آیند بهش ملحق میشوند. بقیه آدم بزرگها رو هم یه مرغ مثل خودش در نظر میگیره مرغ های گونه دیگه هم همینطور هستند. یه تعداد زودتر که می روند سرجاشون که بخوابند منتظر میشوند تا کم کم بقیه مرغ ها سر جای همیشگی بهشون ملحق شوند....
-
کلاه کیپا - یک روز در فلسطین
یکشنبه 1 تیر 1404 09:12
یک روز معمول بازار بود. من و پسرها در خیابان آسفالت قدیمی کنار بازار سرپوشیده از دست یکی دو پسر همسن خودمون داشتیم فرار میکردیم. آنها به قصد جانمان دنبالمان افتاده بودند و ما به قصد نجات جانمان فرار میکردیم. محله که یکی از قدیمی ترین محلات بود، بازار بزرگی داشت. ما در آن قسمت از بازار که دستی و به مرور زمان شکل گرفته...
-
ناشناخته جدید کنار کوه ها
شنبه 31 خرداد 1404 14:50
دیروز یک داستان کوتاه خواندم. درباره موجودی سبز درخشان به رنگ صفحه نمایش ساعت مچی بود. کنار کوه ها این موجود که کاملا خلاف موجودات دیگه زیست داشت پیدا شده بود. این موجود برخلاف بقیه با دماهای خیلی پایین زندگی میکرد و برای غذا صفحه ساعت مچی میخورد.
-
جشن غدیر امسال
یکشنبه 25 خرداد 1404 02:16
وای که جشن امسال چقدر قشنگ بود! من توی یه میدون خیلی بزرگ، جلو جلو نشسته بودم، وسط کلی آدم شاد و خوشحال. آسمون ابری بود، ولی بارون نمیاومد و باد هم نمیوزید. همهچی آروم و خوب بود، انگار آسمونم میخواست با ما جشن بگیره! یه دفعه یه عالمه هدیه آوردن. منم یک کاور ناز و بامزهی خرگوشی گرفتم! وای که چقدر خوشحال شدم! یکی...
-
کرم ریختن دختره
جمعه 23 خرداد 1404 13:38
از طرف بسیج دخترها و پسرهای هم سن من یا کمی کوچکتر رفته بودیم مدرسه. به ما گفتن این اردو آمادگی دفاعی برای تقویت همکاری گروهی در شرایطی مثل آتش سوزی و سایر شرایط فوق العاده است. دیروز غزاله باید بین دو صفحه استیل الکترودها را به کلاس جوشکاری می آورد. غزاله دو-سه زالو هم بین الکترودها که هم رنگ آنها بود جاسازی کرده بود...
-
نقشه مترو آرامگاه فردوسی
چهارشنبه 21 خرداد 1404 09:56
رفتیم بزرگداشت فردوسی. کنسرت گذاشته بودن فیلم گرفتیم. اصلا کسی نگفته بود کنسرت کی هست. ما فقط میخواستیم روز بزرگداشت فردوسی و شاعر فیلسوف جای آرامگاهش باشیم. یکی با پرنده اش اومده بود. دیروز تو مهمونی برعکس همیشه نرفتم برای کمک و حالا احساس جدا افتادگی میکنم. مامانم میگه من کار نمیکنم. بسته بندی اتاقم و جمع کردن پتو...
-
کندوی زنبور در طبیعت
دوشنبه 5 خرداد 1404 16:22
این چیه؟ یه بشقاب پرنده؟ لابد اونها هم آدم فضایی های تویش هستن نه نه نه این یک کندوی زنبور عسله که زنبورهای تویش کشته شده ان من خوب بررسیش کرده ام. عسل چندانی تویش پیدا نمیشد. عمق هر لانه زنبوری هم یک بند انگشت میشد ______________ What is this? A UFO? They must be aliens in it too No no no This is a beehive with the...
-
قاضی منصوری، قاضی مقیسه و قاضی رازینی
جمعه 2 خرداد 1404 05:41
یه سری اسم هست که وقتی سرچ میکنی، همشون با هم میان بالا. مثلاً قاضی منصوری، مقیسه و رازینی. بعد کنار اینا، چندتا بازیگر نقش سوم هم هستن مثل طبری، بابک زنجانی و حسن رعیت. اینا با هم یه شبکه درست کرده بودن. مثلاً طبری واسه رعیت و زنجانی پولشویی میکرد، کمکشون میکرد که امنیتی بشن و هرکی مزاحمشون بود رو یه جوری از سر...
-
آدرس آرامگاه فردوسی کجاست؟
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 07:50
چند وقت پیش رفته بودیم بازار هفده شهریور. درست همونجا بودیم و از تنها کسیکه بود پرسیدیم کجاست؟ راهنمایی درستی نکرد و داشتیم برعکس میرفتیم که بالاخره فهمیدیم همونجا بوده. مدرسه داره تموم میشه و مامانم کتابهای من رو گذاشته جای راه پله که جمع کنه. روز بزرگداشت فردوسی ما رو بردند آرامگاه. یک باشگاه بود به اسم سیمرغ. خیلی...
-
من تو اتوبوس کنار مامان
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:52
تو اتوبوس بودیم. من دیدم یکی از دور داره بهم نگاه میکنه. به مادرم که گفتم اونم گفت آره. از بیرون همینطور داشت نگاهمون میکرد و میدوید سمت اتوبوس که تو ایستگاه بهش برسه. یکباری دیدیم افتاد تو آب ها. حتی غرق شد. بلوار شاهنامه با اینکه جویهای بزرگ داره، ولی آبگرفتگی هم داره. میدان هفت خان بلوار شاهنامه شهر توس یک جایی مثل...
-
بندرعباس
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 23:19
خوشبختانه بندرعباس رفته ام. بعنوان یه نوجوان کنار ساحل صخره ایش رفته ام. آن سال آبان رفتیم بندر. شرجی بود. شیر آب ترمینال مسافربری هم یه جورایی رنگ پس داده از اثر رطوبت دریا سبز بود. شهر تاریخی و پر از جاذبه گردشگری پاساژهای مدرن در کنار بازار سرپوشیده داره که اگر یک روز کامل هم برایش وقت بذاری بازم کامل نگشتیش
-
چرتکه خانم معلم
جمعه 5 اردیبهشت 1404 05:21
من از بلوار شاهنامه در رفت و آمد به طرقبه شاندیز برای رسیدن به مدرسه و کار و زندگی، ذهن خانم ریاضی درگیر تفکیک اراضی مشهد طرقبه شاندیز+ توس! آنقدر به شهر ما (شهر توس) رسیدگی نشد که گفتیم چرا محله ای از محلات مشهد باشه؟! گفتن خودمون جدایش میکنیم. البته خوبه جدا بشه، چون شهردار داشت به کشفرود میگفت خشکرود و چند سالی...
-
بطری نامه به امام رضا
دوشنبه 25 فروردین 1404 15:50
برای اینکه من به درس و ورزش همزمان علاقه مند بودم سخت بود که موفق بشم. یک روز از جای رودخانه کشفرود طرح حرم امام رضا رو دیدم. یک فکر خوبی به ذهنم رسید. اگر من یک بطری پر از آرزوهام میکردم میتونستم اون رو از طریق کشفرود به امام رضا برسونم. دیگه لازم نبود با مترو بریم حرم و بیاییم. خود جریان رود حتی دعایم رو سریع تر به...