-
وایرال عکس پلیر بازی خرید سکه
یکشنبه 24 فروردین 1404 16:03
ما انگار وارد یه لول از زندگی شدیم که حتی وقتی گیم اوور هم بشیم (بخون: میمیریم)، تازه بقیه شروع میکنن به بررسی اینکه اصلاً تو کل بازی، پلیر خوبی بوده یا نه. قیمت سکه؟ نمیدونم دستکاری بود یا نه. ولی واقعاً چرا باید این سوال رو وقتی بپرسیم که دیگه حتی نمیتونه جواب بده؟ هیچ دلیل وجود نداشت قیمت سکه پایین بیاد. در عوض...
-
بارسا
پنجشنبه 21 فروردین 1404 01:30
دورتموند حریف بارسا بشه ؟!!! بارسا عزیزم ۴_۰ ترکوند دورتموند رو...کاش فلیک زودتر میومد... فصل افتضاح قبل رو واقعا به بهترین حالت ممکن جبران کرد
-
آیا پس از آن مرد در باران آمد، آن زن عفیف بود؟
سهشنبه 12 فروردین 1404 03:47
رفیق، بذار رک بگم، ما انگار وارد یه لول از زندگی شدیم که حتی وقتی یکی گیم اوور میشه (بخون: میمیره)، تازه بقیه شروع میکنن به بررسی اینکه اصلاً تو کل بازی، پلیر خوبی بوده یا نه. اون زن تو بارون؟ نمیدونم عفیف بود یا نه. ولی واقعاً چرا باید این سوال رو وقتی بپرسیم که دیگه حتی نمیتونه جواب بده؟ الان دیگه انگار...
-
بهش گفتم کروکدیل تو برو سرویس!
شنبه 2 فروردین 1404 01:59
پشت سرم و تو رویم که حرف میزنند اینطوریه. یه روز صبح که سرکار میرم یک بار باید جاروبرقی بکشم و موقع تعطیلی که چهار بعدازظهر میشه، مهم نیست آن شب، شب قدر باشه یا نه و یا زبان روزه باشی، مهم اینه که مسافران نوروزی آمدند و تو باید یک بار دیگه این بار با جارو دستی همه جا رو برق بندازی. از قرار معلوم از ماهان هم خبری نیست....
-
چهله هتلداری ایران
شنبه 25 اسفند 1403 08:38
کسیکه رفت فرانسه و فرزند خوانده ش اونجا درس خونده و باهم برگشتن خونه سالمندان دانشگاه، مادربزرگ کیمسه بوده. اینطوری بخوام بیام اونور انگار خیلی دوست داشتم آخرش خونه سالمندان ببرندم. خانواده ای که بیش از یک ادعا رویت داشته باشد ولی نخواد تو این مدت زندگی کنه و هربار یک نوکری چیزی برا نشستن پا کنه، برا باقی عمرت هم...
-
عروسی شاهنامه
یکشنبه 5 اسفند 1403 15:02
وای خدا، این هفته همش ماجرا بود! اول از همه، کلی لباس کثیف کرده بودم که مجبور شدم همهشون رو تو حیاط بزرگمون پهن کنم تا خشک بشن. همون موقع که داشتم لباسها رو جمع میکردم، مامانم گفت که دوستش عروسی داره و ما هم باید بریم. عروسی تو خیابون شاهنامه بود، نزدیک خیابون یاس. خیلی خوشحال شدم، چون خیلی وقت بود که عروسی نرفته...
-
تلاقی ترافیک عید با کنکور ارشد
یکشنبه 5 اسفند 1403 05:20
دیروز هم یکی از اون روزهای پر ترافیک و اعصاب خوردکن بود. تمام مسیرهای منتهی به بازارها پرتردد شده بود و همگی به یک باره یادشون آمده بود که عیدی هست و همه باید خرید عید بروند. پریروز کنکور ارشد بود و کل شهر شده بود یه پارکینگ بزرگ. منم مثل بقیه پدر مادرا، ساعتها تو ترافیک گیر کرده بودم. ترافیکی که امروز من رو به بازار...
-
جاهای دیدنی احمدآباد
یکشنبه 21 بهمن 1403 10:26
باز صدای بزغاله ها توو دشت و صحرا پیچیده زنگوله توی گردنشون جیرینگ جیرینگ صدا میده. ایران روستاهایی دارد که به دلیل شرایط خاص شهرت پیدا کرده اند. روستای بالو در آذربایجان غربی و یا احمدآباد با جمعیت بسیار و یا باستانی دیرینه شناسی هستند. یکی از روستاهای زیبای مشهد که در عین حال به دلیل حالت تاریخی که دارد معروف است،...
-
از جمله خواص ما امروزی ها
سهشنبه 25 دی 1403 23:42
اینطور نیست که وقتی ما انقلاب کردیم بخواهیم به سنت ها و ارزشهامون برگردیم. مثال میگم که قدیمی ها بیشتر یادشون هست. مثلا زن صاحبخانه مون یه شیشه مربای پوست پرتقال درست کرده بود. چیزی که الان سالهای ساله بهش فکر هم نمیکنیم. یا مثلا از همون قدیمی ها، شاید فقط یه اسپند دود دادن، اون هم برای واقعا خواص درمانیش رو، احتمالا...
-
گل های سوسن نرجس گل خاتون در روستای احمد آباد مقبل
جمعه 7 دی 1403 16:55
اول که وارد روستای احمدآباد مقبل شدم، به نظرم آمد که نقاشیهای دیوارها کمرنگ و محو شدهاند. شاید بهخاطر گذر زمان یا بیتوجهی، رنگها به تدریج محو شده بودند. اما پس از چندین بار سر زدن، متوجه شدم که در حقیقت دیوارها هنوز همان نقاشیهای پررنگ و زنده را دارند و فقط از دور به نظر کمرنگ میآیند. مردم روستا، با...
-
دریاچه گندم زارهای شاهنامه 18
چهارشنبه 28 آذر 1403 21:50
دریاچه عشق در زمین های کشاورزی احمد آباد مقبل، روستایی در انتهای شاهنامه 18 مشهد است. خیلی بعید به نظر می رسد که بتوان مکانی به این زیبایی که نمادی از عشق باشد را در دنیا یافت، ولی مادر طبیعت در منطقه ای سرد و برفی واقع در روستایی در شهر باستانی توس، چشم انداز بکری را به نمایش گذاشت تا اثری از عشق را به شکل این دریاچه...
-
آیا واقعا جنس ایرانی در خارج به لعنت خدا نمیارزه؟
دوشنبه 19 آذر 1403 18:40
الان چند ماهه که خودمم میخواستم اینو بگم که تجارت چمدانی برای ایرانیا معنی پیدا نمیکنه. صادرات واردات میتونه صورت بگیره، ولی نه تو چمدان ملت. قضیه هم از این قراره که اون ور آب، جنس ایرانی رو به صورت تقلبی و با تقلب میفروشند. بنابراین، هر جنسی رو تحت عنوان جنس ایرانی میتونن عرضه کنند. اما از جهت صادرات بالای ۸۰...
-
اتاق پینوکیو
چهارشنبه 14 آذر 1403 11:11
بلبوی چهار ۵ تا قابلمه کوچیک تو هم، تو هم برداشت و همراه مسافر که طرز خاصی و با کت خاصی راه میرفت، سمت ماشین رفت. مسافر چمدان خاصی نداشت و شاید قبلاً جناب bellboy چمدانهاشو گذاشته بود تو ماشین و این آخرش بوده. اون صحنهای که من دیدم فقط شامل قابلمه به دست بودن بلبوی بود و مسافر. صحنه طوری بود که در آخرین لحظه...
-
یک روز، من در استخر
یکشنبه 11 آذر 1403 03:01
به مامانم گفتم دارم میرم استخر. من و حکمت باهم رفتیم. خونه ما وسط شهر نزدیک حرم امام رضاست. وقتی ما رفتیم استخر جای باغ ملی، کلی زوار قبل از ما دو طرف صف زنان و مردان ایستاده بودند. صف تا تو خود باغ رفته بود. وقتی از مسیری که به صف می رسید رد میشدم رسیدم به یک سه راهی خیلی قدیمی وسط باغ. این سه راهی مسیر گردشگری زوار...
-
اون موقع سکه چقدر بود؟
دوشنبه 28 آبان 1403 13:22
یکی از همکاران دورم ازم پرسید و وقتی بیکاری چیکار میکنی؟ بهش گفتم من بیکار نمیشم و توی منطقهای هستیم که هر طور کار کنیم، هم لازمه که کار کنیم و هم جای پیشرفت داره. خلاصه که بیکار نیستم، ولی بازم جویای کارم. ۲۰ سال پیش وقتی که درسم رو برای کاردانی داشتم تموم میکردم، یه استادی داشتیم که همزمان هم رئیس آیتی یکی از...
-
میفهمی چی میگم؟ تو از دیوار اومدی
پنجشنبه 24 آبان 1403 14:57
رفتم مصاحبه رستوران برای ظرفشویی. طرف اول انکار میکنه که استخدام داشته. پرس و جو میکنه و معلوم میشه که واقعاً یک نفر درخواست نیرو داشته. میگه خیلی خوب بشینیم برای مذاکره. تو آگهی دیوار زده که ۹ میلیون تومان استخدام ظرفشور. میشینم میگه با ۸ تومن راضی هستی؟ میگم بله گفت: ما شیفت شب میخواستیم. میگم شما پشت تلفن گفتی...
-
آقایان بیمه ای و بانکی، آن سوی شهر
پنجشنبه 24 آبان 1403 03:19
سال ۹۶ اومدم اینجا از همه بگم که بهم بد کرده بودند. چند سال بعد یک بازنگری کردم. دیدم من از همه دوستان فقط دارم راهنمایی میگیرم که تبلیغات دیوونه بگیرم و دوستانم هم شده اند کسانیکه بیشتر دهنده هستند تا حرفه ای و متخصص در حوزه من. از اون طرف اونها که بدشان را گفته بودم هم هیچ اتفاقی برایشان نیوفتاده بود، چون برخلاف من...
-
With the Look of English Spy to Shahnameh of Mashhad
سهشنبه 1 آبان 1403 18:51
From the body and place of the house and mosaics cooled in autumn This is where you sit And your eyes see gardens From the body and place of the house and mosaics cooled in autumn I will fall in love with something I will not wear A tenant If it is fish The air is getting tighter Now my daughter's dream; He wanted...
-
مرد محبوب من
جمعه 27 مهر 1403 02:45
یکی دو روز است که یاد مرگ در ذهنم جولان می دهد و عجیب او را بخوبی در روح و روانم حس میکنم. نیز پنهان نمیکنم که از فراق او غمگینم و گاهی بی اختیار چند قطره اشک از چشمانم سرازیر می شود و آهی که از اعماق قلبم برمی خیزد. آرزو دارم کاش قدرتی داشتم زمان را به عقب برم تا همه چیز از آنجا و با او ادامه یابد، یا کاش می توانستم...
-
قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم
دوشنبه 16 مهر 1403 02:42
قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم نور ستاره ی تو رفته از آسمونم چشام اشکی نداره به پای تو بباره یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره نگینی بودی بر انگشتر من امیدی در دل عاشق تر من تو که آتش زدی بر هستی من به باد دادی چرا خاکستر من تو که با قلب عاشق می پریدی شکستی پس چرا بال و پر من چرا میخوای قسم های دروغت بشه یکباره دیگه...
-
موتور تانکی، طوطی و بستنی
چهارشنبه 11 مهر 1403 01:43
بابام با دوستش تو میدان جا خونه مون دوتا موتور خودکار آورده بودند که یکی از دومی بلندتر و سریعتر میپرید. بابام عاشق سرعت موتوره. کلی گشت تا تونست اجازه پهن کردن نوار نقاله تانکی این موتورها رو اون کنار بگیره. نوار نقاله یکی کرمی بود و اون یکی سیاه براق. هر کدوم هم اسم داشتند که الان یادم نیست. اسم یکیشون ام یک بود....
-
من پاییز و کافه
یکشنبه 8 مهر 1403 12:23
دیشب بخاری روشن کردیم. من این سرمای هوا را دوست دارم وقتی که بارون میاد. کلاً روز خوبی بود. قبلش رفته بودیم کافه داییم. مامانم گفت کتاب دفترامم ببرم همون جا بنویسم. من اینجوری بیشتر میتونم بنویسم و درس بخونم. فقط آخراش وقتی برق رفت من رفتم دستشویی. چون تاریک بود عکس روی جا مایع دستشویی رو برداشتم. پشت سرم که بابام...
-
بابای کارگر من
پنجشنبه 5 مهر 1403 17:28
مامانم نقشه جهان رو گذاشته بالا سرش. بابام میخواد زودی اسپانیایی یاد بگیرم. مامانم میگه بزرگتر که شدم خودم یاد میگیرم. مامانم هر روز عروسک درست میکنه تا با اون بابام دیگه کارگری نره. منم هر روز بازی میکنم و با بازیهایی که میکنم پول خارجی میگیرم.
-
وحشی ترین دایناسور
یکشنبه 25 شهریور 1403 19:40
وحشی ترین دایناسور را ساختم. بعد از اینکه با بابام شطرنج بازی کردیم با مقوای قهوه ای وحشی ترین دایناسور را که جن هم از آن میترسد درست کردم. مامانم میگه این همون اژدهای میدان هفت خانه. ولی من از روی کتاب دایناسورها درستش کردم. ارتفاعش خیلی بالاست و دست رستم بهش نمیرسه. وقتی خواستم ببرمش جای درخت انگور پایین تو آبها...
-
دریاچه خشک
جمعه 16 شهریور 1403 10:11
بابام گفت بارسا و پرسپولیس خیلی تکراری شدند. برای همین رفتیم اهواز. قرار بود اونجا ۱۰ میلیون مال بابام بشه. شب را رفتیم مسجد آنطرف رود. این طرف رود کارون دانشگاه چمرانه و به آنجا خروسی میگویند. موقع شب جای سیمانی جلوی در مسجد آب زده بود بالا و خانم پیری رو لبه اش با چند نفر همسایه نشسته بودند. صبح همونجا کتابخانه شد....
-
خرید تیرکمان
شنبه 3 شهریور 1403 16:24
دیروز میخواستم یه تیرکمون بخرم ولی مامانم به جاش میخواست بومرنگ بخره. آخرشم هیچ کدومو نخریدیم. کلی اسباب بازیهای قشنگ از مرد عنکبوتی بود مثلاً تو دستش تیرهایی بود که با دستش پرتاب میکرد. نخریدیم و به جاش رفتیم تو حیاط. من چند تا عنکبوت پیدا کردم یکیشونم نجات دادم.
-
اربعین شاهنامه فردوسی
پنجشنبه 25 مرداد 1403 11:42
از یک هفته قبل از اربعین اومدیم مشهد. سال گذشته با پدر، مادر و برادر کوچکم به زیارت امام رضا رفته بودیم. پدرم گفت:« در خیابان شاهنامه فردوسی مشهد، آرامگاه فردوسی، شاعر بزرگ ایران قرار دارد. در این مدت که هر قدم از مشهد موکب برپا کرده اند، خوب است در مسیرمان به آنجا هم سری بزنیم.» پارسال ما برای رسیدن به شاهنامه فردوسی...
-
Uçub getdi uzağa
دوشنبه 15 مرداد 1403 18:21
Mahan gazete okur: Səhər-səhər bağçada Bir sərçə dən yeyirdi Hərdən baxıb üzümə " Cik-cik, cik-cik" deyirdi O yedi, doydu, qaçdı Birdən itdi gözümdən Bəs, o balaca sərçə Hara getdi gözümdən Çox çağırdım, gəlmədi Tutdu ağlamaq məni Birdən kolun dalından Uçan gördüm sərçəni O uçdu, uçdu, uçdu Qondu yaşıl...
-
اولین خرید اینترنتی من
شنبه 13 مرداد 1403 19:07
من صبح که بیدار شدم دیدم که برادرم سرو صدا می کند. نگاه کردم شانه ام دست او بود. گفتم: چرا شانه مرا به سرت زدی؟ مربی ورزشم ازمون خواست بازی نشست برخاست بریم، منم خوب بودم. عضو کانال سایت اینهنگم. رو تخت نشستم و با یک نگاه سایت اینهنگ رو تو دست مادرم دیدم. همونجا دو تا دفتر فانتزی انتخاب کردم. یکی از اونها طرح رنگین...