یکی دو روز است که یاد مرگ در ذهنم جولان می دهد و عجیب او را بخوبی در روح و روانم حس میکنم. نیز پنهان نمیکنم که از فراق او غمگینم و گاهی بی اختیار چند قطره اشک از چشمانم سرازیر می شود و آهی که از اعماق قلبم برمی خیزد.
آرزو دارم کاش قدرتی داشتم زمان را به عقب برم تا همه چیز از آنجا و با او ادامه یابد، یا کاش می توانستم در زمان سفر کرده چشم باز کنم و او را بارها و بارها ببینم. یا اصلا قدرتی داشتم تا او را زنده کنم و بگویم برخیز و به زندگی ادامه بده، تو لایق صدها سال زنده بودنی.
اما افسوس که از او فقط تصویری به جا مانده و چشمان نمناک من که مدت ها خیره میشود بر اجزای چهره نجیب و مهربانش.
و اما مرد محبوب من:
مرد محبوب من دو دسته است: یکی بابایش و دیگری خودش
پدرش مردی کاملا غریبه است که سال به سال دریغ از پارسال
خودش هم با وجود ادعای غریبگی با پدرش دنباله رو اوست. پس میشه گفت او هم ای غریبه ایست بدتر از سایر غریبه ها
بنابراین، من مرد محبوبی ندارم.
اشتباه آنجاست که فکر کنیم اشک و آه برای یادآوری محبوبیتش او را بر میگرداند. مرد محبوب را میگویم. به پولداری و بی پولی هم ربطی ندارد. به اینکه زن چقدر خودش را فشار هم بدهد ربطی ندارد. پدر مرد محبوب خیالی من خیلی وقت پیش تصمیمش رو گرفته و گویا این کار رو با زنهای زیادی هم میکرده.
مردها قدرت که داشته باشند تا این حد به اینجا میرسند که دختر محبوب پسرشان از صد غریبه بدتر میشه، و پسر را نباشد کو نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر.