روزنوشتهای ماهان

روزنوشتهای ماهان

پرسپولیسی و بارسا ❤️‍
روزنوشتهای ماهان

روزنوشتهای ماهان

پرسپولیسی و بارسا ❤️‍

برد ساندرلند

گل دوم رو ساندرلند به چلسی زده بود که معلم مدرسه به مامانم زنگ زد. ساندرلند داشت پرواز میکرد. این معلم پارسالم بود. من پارسال دبستان شهید قربانی روستای احمدآباد مقبل درس میخواندم. معلم کلاس سومم خیلی با مادرم دوست بود. یک مسابقه ورزشی هم بین مدرسه ما و مدرسه روستای شمس آباد گذاشتند که من جایزه گرفتم.

تو تلفن معلم مدرسه به مامانم گفت که فردا آش نذری میدهند. از آنجا به بعد من فوتبال را یک بازی عادی میدیدم. خداییش هم فکر نمیکردم ساندرلند بتونه چلسی رو ببره. آنهم با کامبک.

تعطیلات تابستان

دیروز اسمم را با زبان های مختلف یاد گرفتم. ماهان به زبان اوستیایی میشه : Maxan و به زبان چینی اینطور نوشته میشه: 马汉

بعد رفتیم یک استیکر خریدیم که کانجی زو (zuo) را داشت. اگر دوستم را ندیده بودم که چینی بلد است باور نمیکردم که کسی میتواند چینی خوب صحبت کند. هر چی میگفت با نی یو شروع میکرد. فکر کنم منظورش گفتن تو این را داری بود.

تابستان که مسافرت رفتیم همه شهرها را رفتیم. یاسوج هم رفتیم. درختان بلوط آنجا چقدر قشنگ بودند. چند تا دریاچه و دره رد کردیم. میخواستیم یک چشمه ببینیم. برای نهار رفتیم یک رستوران. یک جاده بود خلوت بود. ماشین هم از آن رد نمیشد. ما رفته بودیم کوه. آخرش رفتیم بالا. چشمه خشک شده بود. باران هم نمی آمد.

رفتیم جای روستایش که بین کوه بود. خانه ها را در کوه درست کرده بودند. یک خانه بوم گردی داشت که در کوه درست شده بود. آنها از سوخت زیستی و بیوگاز به جای هیزم استفاده میکردند. گاو داشتند. با کود گاو و آمونیوم سوخت درست کرده بودند.


__________________


Yesterday I learned my name in different languages. Mahan is written in Ossetian as Maxan and in Chinese as 马汉

Then we went and bought a sticker that had the kanji zuo on it. If I hadn’t seen my friend who knew Chinese, I wouldn’t have believed that anyone could speak Chinese well. Everything he said would start with ni yu. I think he meant to say you have this.

When we went on a trip in the summer, we visited all the cities. We also went to Yasuj. The oak trees there were so beautiful. We passed several lakes and valleys. We wanted to see a spring. We went to a restaurant for lunch. It was a deserted road. No cars could pass through it. We had gone to the mountains. Finally, we went up. The spring had dried up. It wasn’t raining either.

We went to his village, which was between the mountains. They had built the houses in the mountains. He had an eco-friendly house built in the mountains. They used biofuel and biogas instead of firewood. They had cows. They made fuel from cow manure and ammonium.

خوش خطی

امسال از کلاس ما دو نفر برای خوش خطی انتخاب کردند. یکی از آنها من بودم. با هم به مدرسه دیگری که از مدرسه ما بزرگتر بود رفتیم.

من آخر کلاس نشستم. یک کاغذ هم جلویم بود که خوش خطی بنویسم. من در بین سایر بچه ها بودم که روی هم چند کلاس میشدیم. آقا معلم هنر برای ما از خوش نویسی گفت. او یک خوش نویسی به ما داد و از ما خواست که بهترین خط خود را بنویسیم. من با جوهر دوات و لیقه خیلی ننوشته بودم. آن روز دو خط با دوات نوشتیم.



________________


This year, two people from our class were chosen for calligraphy. One of them was me. We went to another school together that was bigger than ours.
I sat at the back of the class. There was a piece of paper in front of me to write calligraphy. I was among the other kids who were in several classes together. The art teacher told us about calligraphy. He gave us a calligraphy pen and asked us to write our best calligraphy. I hadn't written much with ink and ink. That day, we wrote two lines with ink.

پروانه نارنجی

 من جمعه ها که به حیاط میروم تا ظهر آنها را میبینم. دیروز که در کتابم می‌خواندم پروانه نر بزرگتر از ماده است رفتم تو حیاط تا آن را پیدا کنم.
به مادرم گفتم کدوم پروانه را بیشتر دوست داری؟
مامانم گفت پروانه آبی
ولی من پروانه بلوط برگی نارنجی رو بیشتر دوست دارم میدونید چرا؟
چون دو طرف بالهایش نارنجی است.
 دیروز را در حیاط به گلها آب میدادیم. گل جعفری هفت رنگ بعد از یاس سفید محبوب مادرم هست. تا ظهر دنبال یک پروانه نارنجی بودم که فیلمش را بگیرم. فیلمش را روی زمین خاکی گرفتم. فکر کنم پروانه ها خاک هم می‌خورند.
جمعه های روستای احمدآباد مشهد را بیشتر دوست دارم. آنجا گلابی خوردیم و زود تمام شد. اونجا یه بار پوسته یه پروانه سبز هم تو حیاط پیدا کردم.


_______________________


I see them in the yard on Fridays until noon. Yesterday, when I was reading in my book that the male butterfly is bigger than the female, I went to the yard to find it.
I asked my mother which butterfly do you like the most?
My mother said the blue butterfly
But I like the orange-leafed oak butterfly the most. Do you know why?
Because both sides of its wings are orange.
Yesterday we were watering the flowers in the yard. The seven-colored crocus is my mother's favorite after the white jasmine. I was looking for an orange butterfly until noon to film it. I filmed it on the dirt floor. I think butterflies also eat dirt.
I like the Fridays in the village of Ahmadabad, Mashhad the most. We ate pears there and it was over soon. Once I found the shell of a green butterfly in the yard.

حکمت کشتی گیر

دیروز داشتم برنامه کودک میدیدم که مامان امیرعلی زنگ زد و گفت میخوان بیان خونه مون.

امیرعلی یک برادر همسن حکمت دارد. او با من بازی میکند و برادرش با حکمت.

برادر امیرعلی حکمت را زد و من به حکمت یاد دادم که چطور او را بزند. وقتی حکمت با برادر امیرعلی کشتی گرفت مادرم از آنها عکس گرفت.

انقدر بازی حکمت خوب بود که مادرم تا شب فیلم کشتی گرفتن قهرمانان کشتی آزاد و فرنگی ایران را برایش گذاشت.

اتاق بازی ما بچه ها همیشه همین طور است.


________________________

Yesterday I was watching a children's program when Amir Ali's mom called and said they wanted to come to our house.
Amir Ali has a brother the same age as Hekmat. He plays with me and his brother plays with Hekmat.
Amir Ali's brother beat Hekmat and I taught Hekmat how to beat him. When Hekmat wrestled with Amir Ali's brother, my mother took a picture of them.
Hekmat's game was so good that my mother kept the video of Iranian freestyle and Greco-Roman wrestling champions playing for him until night.
Our kids' playroom is always like this.