مسجد ما یک باشگاه ورزشی دارد. ساعت 11 صبح همه به باشگاه میرویم. دیروز امام جماعت به خاطر اینکه در مسابقه ورزشی باشگاه برنده شدم به من یک شکلات داد. او از ورزش کردن من هم تعریف کرد و گفت که بیشتر بیایم.
امسال بابام برای من یک دوچرخه خریده است. برای تمرین هم قرار است برویم آنجا که پارسال با پسرخاله ها و دختر عموها در برف و زمستان رفته بودیم لاستیک سواری. آنجا فقط دوچرخه دارد. ماشین و مترو هم ندارد.
دیروز ویدئویی از شلوغی متروهای بمبئی دیدم. خیلی عجیب شلوغ بود. مادرم میگوید که این فیلم هندی است. متروی مشهد هم شلوغ است. ساعت ۸ صبح مترو خیلی شلوغ است. همینطور آخر هفته ها، که پارک ها بیشتر شلوغ است.
آخر هفته رفتیم جمعه بازار شاهنامه. مادرم سهم شکلات من را داد تا با او به خرید بیایم. یکجا رفتیم که قبلا از آن ماکارونی خریده بودیم.
آنجا فنجانهای قشنگ با طرح های جدید مثل خرگوش، روباه برجسته و قورباغه کف فنجان داشت. خاله ام قبلا سیصد تومان داده بود و یکی از آنها خریده بود. من خودم تا حالا چند مدل از این ها خریده بودم. این بار میخواستیم یک تفنگ سبز بخریم.
من کمی بازی کردم. دیگر خیلی شلوغ شده بود.
ما تلویزیون نداشتیم و میخواستیم یکی هم از آنجا خرید کنیم.
قرار شد دیگر بازی نکنیم. مادرم گفت حالا ما چطور به خانه برگردیم؟ اگر مترو راه افتاده بود با آن به خانه برمیگشتیم، ولی دست آخر با اتوبوس برگشتیم.
امسال من مدرسه کلاس پنجم ابتدایی هستم. هنوز مدرسه کامل باز نشده است. من در تابستان قرآن حفظ کردم. الآن سوره ای که دارم حفظ میکنم غاشیه است.
امروز من با دوچرخه رفتم که نان بخرم. وقتی برگشتم مادرم گفت لواشک بپزیم. من در درست کردن لواشک گلابی و سیب به مادرم کمک کردم. مادرم گاهی از این لواشک ها برایم میگذارد تا با خودم به مدرسه ببرم.
وسط کارها من کار را ول کردم و بقیه را مادرم انجام داد. ما هر دو رفتیم سراغ کارهای خودمان. من ورزش تمرین کردم. دست آخر بازی های ورزشی ناگویا را در اخبار دیدم.
آن کاغذها بخشی از طبیعت اطراف ما هستند. چون آنها را از درخت درست میکنند. هر سال رهبری این موقع سال چند درخت میکاشت. او امروز بین ما نیست که مثل هرساله برایمان درخت بکارد.

در کتابخانه مادرم یک کتاب پیدا شد که عکس جلدش خامنه ای بود. اسم این کتاب از نیمه خرداد است. یک کتاب دیگه هم دارم که اسم کتابش پاییز خشم است. کتاب بزرگ و قدیمی هست که مال انقلاب سال ۵۷ است. اینها را دوست دارم تابستان که وقت میکنم بخوانم.
صبح که بلند شدم دیدم برف آمده است. حکمت و بابام قبل از من بیدار شده بودند. هنوز داشت برف می آمد و کسی به من نگفته بود. بابام گفت بریم آدم برفی درست کنیم.
من همیشه خانه برفی درست میکنم و تویش را خالی میکنم. این بار آدم برفی هم درست کردیم. خونه برفی که درست میکنم میرم تویش و یک چایی هم میخورم. مثل اسکیموها. با پیشنهاد بابام برای خانه برفی یک پنجره گذاشتیم. هنوز داره برف می آید. فردا اگر تعطیل باشیم محکم ترش میکنم.
عکس از آدم برفی گذاشتم. مامانم عروسک درست کرده است. او عکسش را کنار پارک تفریحی کشفرود گذاشته است.
_gko8.jpg)
این دومین برف امسال است. عروسکی که مادرم درست کرده است قدر یک کف دست است:

با قلاب بافی عروسک را درست کرده است. چاه آب با سه تا تایر هست. عکس های دیگر:

تنورش کار هم میکند. عکس آخر برای آجر چینی بچه هاست:
من وقتهایی که گرگم به هوا بازی میکنیم را خیلی دوست دارم. شعر میخوانیم گرگم به هوا هوا زمینه هر کی بشینه گرگ زمینه
اگر گرگ بشویم آن قدر کیف نمیدهد که از دست گرگ فرار کنیم. من همیشه گرگ میشوم.
مثل همیشه داشتم از جای پل فردوسی رودخانه کشفرود تا جای ایستگاه پمپ آب میرفتم. آنجا جای شاهنامه یک مغازه دارد که اسباب بازی های قشنگی میفروشد. بابام به من گفته بود که اگر بدوم فردا نمی توانم از آنجا رد شوم. من هم دویدم و یک سگی از آنجا دنبالم کرد. بقیه آن روز مثل همیشه نبود و مجبور شدم راه طولانی تری را تا مدرسه بدوم. مدرسه ما جای توتستان احمد آباد است.
____________________
I love the times when we play wolf in the air. We sing poetry wolf in the air air background whoever sits wolf background
If we become wolves, it won't be enough to escape from the wolf. I will always be a wolf.
As always, I was walking from the Ferdowsi Bridge on the Kashafrud River to the water pump station. There, in place of Shahnameh, there is a shop that sells beautiful toys. My father had told me that if I run tomorrow, I won't be able to pass there. I ran too and a dog followed me from there. The rest of that day was not like usual and I had to run a longer way to school. Our school is in the Totistan area of Ahmedabad.