بابام گفت بارسا و پرسپولیس خیلی تکراری شدند. برای همین رفتیم اهواز. قرار بود اونجا ۱۰ میلیون مال بابام بشه.
شب را رفتیم مسجد آنطرف رود. این طرف رود کارون دانشگاه چمرانه و به آنجا خروسی میگویند.
موقع شب جای سیمانی جلوی در مسجد آب زده بود بالا و خانم پیری رو لبه اش با چند نفر همسایه نشسته بودند. صبح همونجا کتابخانه شد.
رفتیم دریاچه. بابام به اردکهای چاله های کوچک جلوی ما اشاره کرد و گفت: اینجا دریاچه بزرگی بوده که دارد خشک میشه.
به خیابان نادری اهواز که نزدیک شدیم پر از سگ بود. بابا گفت اینها رو برای مبارزه با موش ها که قدر گربه هستند بزرگ کرده اند و حالا خودشون رو نمیشه کاری کرد. موش ها هم بخاطر اگو مثل چی همه چیز را میخورند و با بقیه موشها فرق دارند.