به مامانم گفتم دارم میرم استخر. من و حکمت باهم رفتیم. خونه ما وسط شهر نزدیک حرم امام رضاست. وقتی ما رفتیم استخر جای باغ ملی، کلی زوار قبل از ما دو طرف صف زنان و مردان ایستاده بودند.
صف تا تو خود باغ رفته بود. وقتی از مسیری که به صف می رسید رد میشدم رسیدم به یک سه راهی خیلی قدیمی وسط باغ. این سه راهی مسیر گردشگری زوار رو مشخص میکرد. دو تای آنها تقریبا شما را ولی با زاویه مشخص میکردند.
از یکی از راهنماهای کاروان پرسیدم این تابلو که سمت شمال هست جایی مثل ونک یا تجریش تهران را نشان میدهد؟
راهنمای کاروان که درست متوجه نشده بود من چه میگویم، برای تحقیق بیشتر از همکارش پرسید و جواب داد که نه، این راه شاهنامه فردوسی است.
صد سال از زدن این تابلو میگذشت و خود فردوسی مال ۵۰۰ سال پیشه.
تو صف که قرار گرفتیم چند نفر از پسرانی که برای جشن ازدواج دانشجویی آمده بودند هم آخر صف ایستاده دیدم. دختری هم که تازه به سن تکلیف رسیده بود را هنگام نماز اول وقت خواندن کنار حوض با چادر و مقنعه صورتی و سفید مشغول نماز خواندن دیدم. تو این بی آبی، فواره حوض را همین طور باز گذاشته بودند و آب همینطور در حوض قدیمی که خوب آب بندی نشده بود میرفت. من به حکمت گفتم که جامون رو تو صف نگه میدارم و تو برو آب حوض رو ببند. حکمت که کار را سخت دید گفت نمیرم، رفتم و بسته نشد.
دختر نماز خود را تمام کرده بود که نوبت من رسید. بعد از آن رفتیم با حکمت از درخت گردو بچینیم.
_______________
زنی مو مشکی با بلیز آبی نیلی و دامن بلند مشکی روبرو حرم ایستاد و به سمت حرم سلام داد.
بادی از غرب وزیدن گرفت و موهای بلندش را که با گیر استیل بسته بود به سمت شرق سو داد